امروز

جمعه, ۴ خرداد , ۱۳۹۷

  ساعت

۲۳:۱۷ بعد از ظهر

سایز متن   /

عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موهای حنا بستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
– اونموقع ها این شکلی نبود مادر،پاییز که میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم، روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهرا سادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستای مادرته که خوردن داره…
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر.. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقع ها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش…
آقاجونت که میخورد و میخندید،
پاییز نبود دیگه
بهـار میشد..!

 

#نازنین_هاتفی

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد