فتحی ساسی؛ ترجمه بهنام رشیدی

پایگاه خبری نمانامه: فتحی ساسی متولد سال ۱۹۶۲ میلادی در نابئول تونس است. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را به ترتیب در سال های ۱۹۷۴ و ۱۹۸۳ به پایان رساند. اما بدون آنکه به دانشگاه وارد شود مطالعات شخصی خود را در رشته اقتصاد پی گرفت و با اشتیاق فراوان توانست زبانهای انگلیسی، فرانسه و آلمانی را در سطوح متفاوت فراگیرد. گرچه ساسی از دوران ابتدایی و از سال ۱۹۷۳ اولین شعرهای خود را می نوشت، اما نوشتن شعرها، داستانها و مقالات وی در زمینه شعر و شاعری به صورت حرفه ای در سال ۲۰۰۸ میلادی در خانه فرهنگ “سوسه” به رشته تحریر در آمد.
او تصمیم گرفت تا اولین مجموعه اشعار خود با نام “بذرهای عشق” را در سال ۲۰۱۰ به زبان عربی چاپ کند. ساسی یکی از اعضای برجسته باشگاه ادبیات و فرهنگ و انجمن نویسندگان تونس و از گردانندگان جشنواره شعر کوتاه تونس است. آثار وی در بسیاری از روزنامه ها، مجلات تونس و دیگر کشورها چاپ شده است. فتحی ساسی دومین مجموعه شعر خود را با عنوان “رویا می بینم و بر تن پرندگان آخرین کلمات را می نگارم” در سال ۲۰۱۳ چاپ کرد. او از سال ۲۰۱۰ میلادی در مجلات ادبی، فرهنگی و هنری قلم می زند. اشعار وی به زبان های زنده دنیا از جمله اسپانیایی، مجاری، فارسی، فرانسوی، ایتالیایی و … ترجمه شده و برخی از آنها در مجموعه گلچین های ادبی برجسته به چاپ رسیده اند. فتحی ساسی در سال ۲۰۱۶ میلادی تصمیم گرفت که سومین مجموعه اشعار خود به عربی را در مصر با نام “آسمانی برای پرنده ای غریبه” چاپ کند. در ادامه چند شعر کوتاه از او را می خوانید.

زن وحشی

… می گویم چرا با کولبار زمستان به جستجو قدم در قلمرو شعر نمی گذارم؟
از همین رو مادرم می گفت:
با نا اهلان شیر ننوش!
به سوی شمال شب بران …
و چهره او را بنوش …
هیچ سایه ای تو را به حال خود رها نکرد، اما آنچه برایت رخ می دهد
بیگانگی تبعید ها ست که سوار بر آخرین ابر
هریک در میخانه شب به کنجی پناه می گیرند.
به واقع …
تو تنها زنی وحشی می خواهی …
استخوان های درختـی که جامـگان نو به تـن می کند از برای عروسی ات که پیش روست.
و شعری که گیسوان آب را با نغمه ای عاشقانه نمناک می کند.
بدین سان ما چون آغوش از هم جدا شدیم …
پس، پسرم، باید زخم هایت را به عشق بخوانی
تا شگفتی را از لب های زن بچینی …
بیا و بگذار خورشید صورتش را در دستانت بشوید …
بگذار تا زغال داستان با اشتیاقت شعله زند
در آتش پناه گیر تا شعر را در سایه سار اجزا گرما بخشی.
به یقین آذرخش در فنجان قهوه زن به پناه خواهد آمد پنهانی
پس تو خواهی شد…
اعتبار گل های سرخ … و میخانه اشک ها …
آنگاه دوریاب ترین رشته های شعر
و در شوری لب هایش آب تنی خواهد کرد …
غیاب را به آتش سپار …
تا گل سرخ با رایحه خونینش بالیدن گیرد.
و شعر بر سرانگشتانم جوانه زند.
غروب، استعاره را می بوید
و بیش از حد سرانگشتانش را می شمارد
گل میخ ها او را ندا می دهند…
و داستان چون خال کوبی بر شانه های کبوتران برجای می ماند.

رمز و راز

تکه ابرها را با هم قسمت می کردیم
چون بادام و کهربا
و با رمز و راز هق هق گریه می کردیم

شگفتی

ابرهای پرشیطنت چون پرنده های
حیران در برابر آینه
جلوه در آب می کردند
و من خیره در دلدار خود در پس
غبارآلود خاطره ها

در محضر عشق

می خزد آرام، شیطان با عطر افسونگرش
با رایحه ای از شهوت …

برقله هذیان

تن آشوبگرت خاک و آب را در آغوش می فشرد
هنگامه ای به پا می کند آن گونه
که آتش پناه به آب می برد.

بوسه ای برای ماه

شب ولگرد پنجه در ابرها انداخت
و ماه را برهنه کرد
خال پیدا بود به کنج لب ماه