به قلم: البرز کوشیار


پایگاه خبری نمانامه: در ابتدا این را بگویم که سینمای ایران نیاز به تنفس و نگاه تازه دارد. نسل جدید فیلمساز به واسطه فیلم دیدن جسارت زیادی در این زمینه پیدا کرده است و یکی از آن افراد محمدرضا لطفی است که فیلم قبلی اش روایت ناپدید شدن مریم با شکستن فرم و ساختار رایج توانست در سینمای وحشت موفق باشد و در گام بعدی با فیلم تعارض،فتیله جسارت کردن را بالاتر کشیده و فیلمی نامتعارف ساخته است.
تعارض چه در روایت و چه در فرم ساختار شکن است و نمی توان نمونه مشخصی را برای آن به یاد آورد.این فیلم وجوه و لایه های مختلفی دارد که در هم تنیده شده است و همین تعارض را به یک فیلم پیچیده و بعضا سخت تبدیل کرده است که به آسانی نمی توان از آن گذشت.
فیلم یک سایکو درام است، روایت یک شخصیت بیمار روانی که گرفتار میان خیال و واقعیت خود است،شخصیتی که یک پرکتیکال سوبژکتیویست روانی است و فیلم به شکلی مشخص از دریچه دوربین های مداربسته و به شکل تمام سوبژکتیو روایت می شود و ابعاد فلسفی بی شماری در فیلم به چشم می خورد.
از منظر فلسفی تعارض یک اثر تماما اگزیستانسیالیسم است که عطش روایت کردن دارد.اما روایتی غیر خطی و نا متعارف،به شکلی که داستانی از آغاز به پایان و داستانی دیگر از پایان به آغاز روایت می گردد و همین در عین گیج کنندگی،بیشتر تاکید بر این موضوع دارد که روایت در این فیلم نقش مهمی دارد و همین بر اگزیستانسیالیسم بودن اثر صحه می گذارد.
نخ تسبیح فیلم نریشن های راوی فیلم است و داستان به وسیله نریشن های شخصیت اول فیلم که بعضا نقش کلیدی هم در اثر دارد جلو می رود و روایت می گردد.به تعبیر هانا آرنت؛ «زیستن همان اندیشیدن و به تعبیری روایت کردن است.» آنچه به زندگی معنا می‌بخشد، همان روایت است. از نظر آرنت، بدون بدل ساختن رخدادهای خام زندگی به رویدادهای زمانمند یک داستان یا روایت در جهان و در میان دیگران، امکان تاب آوردن توالی رنج‌ها وجود نخواهد داشت.تعارض دقیقا با این فلسفه شکل گرفته است که انسان‌ها تا وقتی جهان پیش رویشان در قالب روایت درنیاید آن را درک نمی‌کنند و به تعبیری قصه عنصر اساسی تشکیل دهنده هویت ما است.
شخصیت اصلی فیلم تعارض در میان خیل عظیم دوربین های مداربسته کنترل گر میل به دیده شدن و تعریف کردن زندگی خود دارد و فیلم هرچه جلو تر می رود مرز میان خیال و واقعیت باریک تر می گردد و این جنون با استفاده از عنصر تصاویر سیاه و سفید بیشتر خود را نشان می دهند و در انتها درست زمانی که این مرز به شکل عریان برداشته می شود،رنگ وارد تصویر می شود.این فرمول در کنار نگاه از دور و نشان ندادن تعداد زیادی از شخصیت ها از جمله روان شناس یا پلیس بیشتر این حس را القا می کند که پشت این پلان های سوبژکتیو کیست. توهم یا واقعیت؟
به هر حال دومین ساخته محمدرضا لطفی نشان می دهد که او یک فیلمساز غیر کلاسیک و تجربه گرا است و حال باید دید او این مسیر را ادامه خواهد داد و یا به روایت کلاسیک روی خواهد آورد.