ما مردم ايران، به موازات فرهنگ رسمي و مكتوب خود، يك فرهنگ شفاهي يا فرهنگ مردم هم داريم كه هر كدام، تمامي مواد و اجزاء خويش را داراست و به اين اعتبار، هفت دستگاه رديف موسيقي اصيل شناخته شده و متداولي كه داريم، در شمار فرهنگ رسمي محسوب است و موسيقي‌هاي محلي سراسر ايران، به مثابه‌ي مشتي از خروار و تنها يكي از هزار است؛ اين موسيقي و فرهنگ توده، چنان عرصه‌ي پهناوري دارد كه نيروي انساني چند هزار نفري كاردان و مطلع و علاقمند، بايد سال‌ها به مطالعه و تحقيق علمي و گردآوري فني و اصولي بپردازند و مواد آنها را از حافظه‌ي سالخوردگان و هنرمندان هر ناحيه بگيرد و ثبت و ضبط كند. زيرا كه اگر ديرتر از اين شود ـ كه خيلي هم دير شده است ـ با نزديك شدن فاصله‌ها و راه‌ها و رواج راديو و تلويزيون و اتومبيل و ديگر وسايل زندگي امروزي، ذهن و حافظه‌ي دارندگان و شناسندگان اين ذخاير گران‌بها ـ كه همين حالا آشفته شده است ـ در آينده آشفته‌تر خواهد شد.

اما اين‌كه گفتم براي اين كار، نيروي چند هزار نفره واجد شرايط علمي و فني ضروري است، اگر يك لحظه به وسعت سرزمين ما و تنوع فرهنگ مردم و گستردگي موسيقي‌هاي محلي و دقيق بودن و ظريف بودن و علمي بودن كار بيانديشيد، تصديق مي‌كنيد كه مبالغه نكرده‌ام، مگر اين‌كه از وسعت اين مقوله‌ي هنري و علمي آگاه نباشيد. چنان‌كه سال‌ها پيش، اتفاق افتاد: با يكي از مديران آن روزي امور فرهنگي كه اين موضوع نيز در حوزه‌ي فعاليت او بود، درباره‌ي موسيقي مردم و ضرورت توجّه عاجل به گردآوري و ضبط و تحقيق در آن مورد، سخن گفته شد. وي بعد از استماع توضيحات مبسوط اظهار داشت: «به غير از يك ساز و دهل مگر چه دارند؟»… !

زماني‌كه مسؤول مستقيم اين امر، تا اين حدّ از كم و كيف مطلب، بي‌خبر و عامي باشد، بر ديگران چه حرجي است؟ شايد هنوز هم فراوان باشند كساني كه پهنه‌ي اين كار را نشناسند و ندانند كه موسيقي‌هاي مردم سراسر ايران، چه عظمت و وسعتي دارد.

باري، سال‌ها بود كه توجّه به موسيقي‌هاي محلي، يكسره به فراموشي سپرده شده بود. قدم‌هايي كه برداشته شده، به اين گروه كثير هنرمندان عزيز و فراموش‌شده، نويد داد كه آنان از ياد نرفته‌اند و حرمت و اعتبارشان محفوظ و موردنظر است و همين نكته از اهمّيت  فراوان برخوردار است، شايد حتّي اهل بصيرت ندانند كه صاحبان اين هنر در همين سال‌هاي گذشته، در شهر و ديار خود با چه مايه بي‌اعتنايي و بي‌مهري و محروميت گذرانده‌اند و از جانب گرمرويان مشتعل از تعصب و پاره‌اي مأموران محلي، چه رنج‌ها تحمّل كرده‌اند. تشكيل اين جشنواره‌ها، به آنان ارج و اعتبار بخشيد و خود گفتند كه در مقابل همشهري‌ها و هم‌ولايتي‌هاشان، دوباره آبرويي كسب كردند و به تعبير خودشان توانستند «پيش خودي و بيگانه سر بلند» كنند و كسي مانع كسب و كارشان نشود. استقبال نظرگير هنردوستان نيز، در حقيقت، تأييدي بر علاقه و اشتياق مردم به اين رشته‌ي مهمّ هنري و ادامه‌ي اين‌گونه مجالس بود كه اميد است دنبال‌هاي ثمربخشي داشته باشد.

اهمّيت  ديگري كه اين تجليل‌ها داشته است، دعوت از هم‌وطنان هنرمند آذربايجاني، بختياري، بلوچي، تركمن، خراساني، سيستاني، كردستاني و مازندراني و حضور آنان بود. اجتماع هنرمنداني از جنوب، شمال، شرق و غرب كشور، به‌نظر افراد نكته‌دان، كه درباره‌ي وحدت ملّي و يكپارچگي اقوام مناطق مختلف در انديشه‌اند، گوياي اين امر بود، تا يگانگي واقعي، بين ايرانيان تسجيل و تحكيم شود. البته مقدمه‌ي هر هم‌دلي و وحدتي، «آشنايي» است. چون جماعتي هم‌ديگر را شناختند، در آنام محبّت و يگانگي و هم‌بستگي به‌وجود مي‌آيد. امّا اين «وحدت»، به صرف گفتن و در عالم خيال، صورت نمي‌پذيرد. اين مردم بايد صداقت و صميميّت مديران مملكت را نسبت به خود، در عمل و در واقع ببينند. اينان بايد هم‌دردي و مهرباني زمامداران خويش را احساس كنند و دل آنان گواهي دهد كه اولياي اور در غم و شادي ايشان شريكند. تكرار مي‌كنم: اين امر خطير و مهمّ، در عالم الفاظ و با زبان‌آوري و تعارف، صورت‌پذير نخواهد بود.

بارها نوشته‌ام و به دفعات گفته‌ام كه مردم اين مرز و بوم، قرن‌هاست كه از مفهوم «حكومت»، استنباطي ندارند؛ مگر «تحكيم» و تجاوز و تعدي و در نتيجه همين تجاوزات و تعديات بوده است كه از مظاهر حكومت رميده‌اند. هرگاه مأموري از پايتخت، به شهر و ديار آنان رهسپار شده، پيك رأفت و محبّت نبوده است، بلكه مأمور ابلاغ يك ماليات جديد و يك ظلم تازه بوده است. بنا به مدارك و اسناد معتبر تاريخي در دوران ايلخانان مغول، سي و دو نوع ماليات ارضي بر دهقانان و در همين حدود، به شهرنشينان، تحميل كرده بودند و بر اثر همين ماليات و عوارض طاقت‌كُش و همين جورها و آزارها، دهات و روستاها، از سكنه خالي و قنات‌ها خشك و باير و آبادي‌ها ويران شد و هم‌چنين در شهرها، بازار كسب و تجارت از رونق افتاد. تنها در دوره‌ي غازان‌خان كه خواجه رشيدالدين فضل‌الله، به وزارت رسيد، شهر و روستاي ايران، بالنسبه روي آبادي ديد و تدابير آن خواجه خردمند، باعث آمد تا آب رفته به جوي بازآيد. چرا از قرن هفتم و هشتم نمونه بياوريم و راه دور برويم؟… در زمان خودمان ستم‌هاي بي‌شمار ژاندارم، از يادها نرفته است. ژاندارم به خانه‌ي «رعيت» نازل مي‌شد و علاوه بر همه‌ي تعديات، «مرغ‌پلو» مي‌طلبيد. شايد خيلي‌ها امروزه معني «پلو شاخدار» را ندانند و آگاه نباشند كه اين اصطلاح بر ساخته‌ي روستاييان ايران است و بازمانده از همان زمان.

اين ترس و دلهُره از مأموران حكومت، در قرن‌هاي متوالي، نسل به نسل، از پدران و مادران منتقل شده و به ميراث رسيده است. امروزه اگر مصادر امور بخواهند تا وحدت و يگانگي صورت واقع به خود گيرد، واجب است كه از گذشته‌هاي دور و نزديك، عبرت گيرند و با مردم به رأفت و عطوفت روبه‌رو شوند.

زنده یاد ابواقاسم انجوی شیرازی

منبع: مجله حافظ