به قلم: دكتر محمّدرضا بيگدلي

□ تلاش و فداكاري ملّت‌ها، براي كسب استقلال ملّي و آزادي و يا جلوگيري از تجاوز به آن، يكي از پُرشورترين حوادث و اتفاقات تاريخ بشر است.

استقلال يا آزادي ملّي، از دوران باستان مهم‌ترين محرك و بزرگ‌ترين عامل در حوادث تاريخي بوده و با پيشرفت تمدن، فرهنگ، تكنولوژي، فناوري و گسترش رشد فكري و اجتماعي انسان‌ها، تأثير آن روزبه‌روز افزايش و توسعه يافته است، به‌طوري كه در جهان كنوني و در صحنه‌ي روابط بين‌ملّت‌ها و روابط بين‌المللي، عاملي مهم‌ و اساسي‌تر از اراده‌ي استقلال‌طلبانه و روح ملّي ملّت‌ها وجود ندارد. استقلال‌طلبي و آزادي‌خواهي نه‌فقط به روابط بين‌ملّت‌ها شكل مي‌دهد، بلكه تعيين‌كننده‌ي سياست‌هاي داخلي در زمينه‌هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي‌ست.

زندگي هر فرد و سرنوشت هر انسان در اختيار تلاش و كوشش‌هاي استقلال‌طلبانه‌ي ملّي و مذهبي و نحوه‌ي اداره‌ي اجتماع برپايه‌ي خواست‌هاي مهيني و حفظ منافع ملّي است.

دفاع از مرزها و حفظ حاكميت و تماميت ارضي، منجر به رفاه اجتماعي ـ اقتصادي و… هر قوم و ملتي بستگي دارد، چرا كه رفاه اقتصادي و اجتماعي لازمه‌ي حفظ استقلال و حفاظت از ميراث اجتماعي، لاجرم دفاع از تماميت خاك و قلمرو كشور است. بدين معنا كه جان و مال و قواي مادي و معنوي انسان‌ها در اختيار تلاش‌هاي استقلال‌طلبانه‌ي ملّي بوده است.

ملّت‌گرايي و ناسيوناليسم

واژه‌ي Nationalism از Nation در زبان‌هاي اروپايي واژه ملّت از واژه لاتيني Matio گرفته شده است. اصطلاح «ناسيوناليسم» براي بيان ماهيت واقعي يك دسته از پديده‌هاي پيچيده‌ي تاريخ به‌كار مي‌رود. چندين نسل از دانشمندان و پژوهشگران خاصه در علوم سياسي كوشش‌هاي خود را براي روشن‌ساختن معني و مفهوم ناسيوناليسم به‌كار برده‌اند، امّا علي‌رغم اين تلاش‌ها نتوانسته‌اند تعريفي كه قبول عام و يا به‌قولي جامع و مانع باشد به‌دست آورند. زيرا معني « ناسيوناليسم» با جريان تاريخ تغيير مي‌كند. اشكال ديگر يك تعريف جامع آن است كه ممكن است « ناسيوناليسم» نزد ملّت‌هاي مختلف داراي معاني گوناگون باشد و احياناً احزاب مختلف در يك كشور اين كلمه را براي بيان نظرات كاملاً متباين خويش به‌كار برند. علت عمده اين الهام را مي‌توان در بيان ناسيوناليست‌هايي يافت كه اصرار دارند، واژه نامفهومي را چون پرده‌اي روي مقاصد خويش بكشند به اين ترتيب نمي‌توان براي « ناسيوناليسم» تعريفي جامع و مانع و همه‌گير به‌دست آورد، زيرا از ديدگاه و پايگاه هر گروه و هر جمعيتي و در هر كشور، تعريفي خاص آن گروه و جمعيت و كشور به‌دست مي‌آيد، ولي از مجموع تمام تعاريف مي‌توان به تعريفي كه شامل نظرات اكثريت گروه و جمعيت‌ها باشد دست يافت.

فرهنگ و بستر « ناسيوناليسم» را چنين تعريف كرده است:

«ناسيوناليسم» عبارت از وفاداري و ايثار به ملّت، بويژه طرز تلقي، احساس يا اعتقاد به آگاهي ملّي «هويّت ملّي» ستايش يك ملّت به‌عنوان ملّتي برتر از ملّت‌هاي ديگر و تأكيد وفاداري به تعالي فرهنگ و علايق ملّي مانند: «استقلال سياسي» يك ملّت در برابر دشمني و ضدّيت با سرزمين‌هاي تابع يا ملّت‌هاي ديگر و گروه‌هاي فوق ملّي و جهان وطني «گروه معتقد به تحقق انترناسيوناليسم.»1

«ناسيوناليسم به‌معناي يك ايدئولوژي سياسي‌ست كه تمركز آن بر روي كل جامعه به‌منظور تسريع صلاحيت انحصاري دولت در قلمرو جغرافيايي كه به‌وسيله‌ي ملتي درهم‌فشرده ساكن است اِعمال مي‌گردد و تشكيل شكل ايده‌آل يك نوع سازمان سياسي را مي‌دهد.»2

و در تعريفي عام‌تر مي‌توان «ناسيوناليسم» را چنين تعريف كرد:

«ناسيوناليسم» يعني وحدت نظر و شركت در مرام و آرزوي گروهي از مردم براساس خصايص ملّي و نژادي براي تشكيل يك حكومت واحد و مقتدر.

ايده‌ي حاكميت ملّي (National Sovereignty) يك دكترين سياسي مقبول در آستانه‌ي انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 ميلادي بود. حاكميت ناشي از ملّت، موجب آثار و لوازم سياسي زيادي در صحنه بين‌المللي گرديد كه از جمله آن‌ها مي‌توان ناسيوناليسم، محدوديت‌هاي قدرت حكومت‌ها، پيدايي حكومت‌هاي مشروطه و دموكراسي و پيدايي «كشور ملّي» را نام برد. پس از جنگ‌هاي سي ساله مذهبي و انعقاد قرارداد وستفاليا در سال 1648 ميلادي، بويژه بعد از انقلاب كبير فرانسه، اين نظريه در سراسر اروپا رواج و رونق پيدا كرد كه بشريت به مليت‌هاي مختلفي تقسيم شده و هر ملتي داراي خصايص معين و ويژه‌اي بوده كه مي‌بايد داراي حكومت معين و مستقلي از خود باشد.

ولي به‌طوري‌كه ذكر شد بين نويسندگان و دانشمندان در مفهوم ملّت Nation و عوامل متشكّله آن اختلاف نظر بسيار وجود دارد. به‌عبارت ديگر در اين‌كه جوامع بشري از ملّيت‌هاي مختلفي تشكيل گرديده شكّي نيست، ولي اين‌كه چه خصوصيت و عاملي (از قبيل زبان، نژاد، مذهب، تاريخ و فرهنگ مشترك، اراده و زيستن در قلمرو خاص و غيره) ممكن است عده‌اي از افراد را از سايرين جدا و متمايز ساخته و آن‌ها را يك ملّت كرده و مستحق تشكيل دولت مخصوص به خود كرده‌اند، هنوز بين محققان اتفاق‌نظر كلي وجود ندارد و دانشمندان بر مفهوم واحدي توافق نكرده و عامل تعيين‌كننده‌ي ملّت به‌درستي مشخص نشده است.

اولين تعريف ملّت كه در آستانه انقلاب كبير فرانسه رواج و توسعه داشت، اين بود كه: ملّت عبارت است از تعداد قابل ملاحظه از افراد كه در قلمرو خاصي با يك‌ديگر زندگي كرده و از حكومت واحدي متعابعت كنند.

در تعريف مزبور، چنان‌كه مشهود است، عامل جغرافيايي يعني زيستن در قلمروي خاص، و داشتن دولت مستقل در تشكيل ملّت نقش اساسي را ايفا مي‌كند.

ولي بعدها دانشمندان و فلاسفه نظرات خاص و جديدي را درباره‌ي ملّت اظهار داشتند كه به‌كلي درباره‌ي عوامل متشكله‌ي ملّت مكاتب و نظرات مختلفي وجود دارد كه به برخي از آن‌ها اشاره مي‌كنيم.

ملّت و عامل زبان

فيخته، فيلسوف و دانشمند آلماني (1762ـ1814) به عامل زبان در تشكيل يك ملّت و پيدايي دولت اهميت زياد مي‌داد. او معتقد بود كه ملّت به مردمي اطلاق مي‌گردد كه به يك زبان اصلي و عمومي تكلم مي‌كنند.

البته اين نظريه و مشابه آن مربوط به همان قرن مربوط است و اكنون نمي‌توان به آن استناد كرد. چون چه در امريكا، اروپا و آسيا و خاور دور ملّت‌هايي وجود دارند كه داراي اقوامي مختلف‌اند. در اين كشورها به زبان اقليت قومي توجه ويژه‌يي مي‌شود، بدون آن‌كه خدشه‌يي به موجوديت كشور وارد شود و تاريخ كشورهاي كثيرالمله به‌صراحت نشان مي‌دهد كه برقراري عدالت اجتماعي و همكاري سالم در ميان قوميت‌‌هاي مختلف در يك كشور، عامل مثبت در جهت تكامل مملكت شمرده مي‌شود. ايران نيز كشوري‌ست با اقوامي گوناگون كه در ماده‌هاي 15 و 19 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز اين موضوع منعكس است. هم‌چنين در قوانين بين‌المللي و در اعلاميه جهاني حقوق بشر بدين نكته اشاره شده است مي‌بايد به حقوق اين اقوام احترام گذارد تا اقليت‌هاي قومي قادر باشند به زبان خود بخوانند و بنويسند. اصل پانزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مقرّر مي‌دارد:

«زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارسي است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين زبان و خط باشد، استفاده از زبان‌هاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانه‌هاي گروهي و تدريس ادبيات آن‌ها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است.»

ملّت و عامل نژادي

در قرن بيستم نازيست‌ها عامل نژادي را در تشكيل يك ملّت و دولت مهم‌تر از عوامل ديگر مي‌دانستند. فلسفه‌ي «اصالت نژاد» اصولاً در قرن نوزده همراه با نهضت ناسيوناليستي و رُمانتيسم تكامل يافت و در قرن بيستم به‌صورت يك عامل مهم و نيرومند توسعه و شدت گرفت.

از نظر طرفداران «اصالت نژاد»3، نظم تاريخ را از نظر پيشرفت و ترقي و يا انحطاط و كاهش تمدن‌ها بايد براساس نژادي محض، روشن ساخت، چه آن‌كه ملّت‌ها هنگامي پيشرفت و ترقي مي‌كنند كه يك نژاد برتر بر يك نژاد پست‌تر پيروز گردد و آن‌هنگام ملّت‌ها به انحطاط روي مي‌آورند كه خون يك نژاد برتر و خلاق به‌واسطه‌ي آميختگي با خون نژاد پست‌تر، منحط گردد.

به هر حال طرفداران اصالت و برتري نژاد همه‌ي پيچيدگي‌هاي تاريخ بشري را به يك فرمول ساده «نژاد» محول كرده‌اند.

پس از جنگ جهاني اول، عده‌اي در ورساي نقشه‌ي جديد اروپا را بر مبناي واقعيت‌هاي نژادي طرح كرده و اقليت‌هاي نژادي، دخالت ويلسون ـ رييس‌جمهوري امريكا ـ را براساس هويّت نژادي ملل كوچكي كه در تلاش استقلال بودند، به بحث درباره‌ي‌ خودمختاري و استقلال مردم هم نژاد پرداختند.

در آلمان پس از جنگ جهاني اول كه مردم نااُميد آن جنگ مهلك را كه با شكست و رسوايي پشت سر گذاشته بودند، فلسفه‌ي برتري نژادي با شدت بيش‌تري توسعه پيدا كرد. هيتلر در كتاب «نبرد من Mein Kampf»4 از برتري نژادي دفاع كرده و مخالفان اين عقيده را دروغ‌گويان و خائنان به تمدن بشريت معرفي كرده است. هيتلر بر اين عقيده اصرار مي‌ورزيد كه تاريخ به‌وضوح نشان‌دهنده‌ي اين حقيقت است كه هر وقت «خون آريايي Aryan Bbood» با خون نژادهاي پست آميخته شد، در نتيجه‌ي اين آميختگي عمر يك نژاد طرفدار تمدن و فرهنگ به پايان رسيده است.

به‌نظر هيتلر هرچيز قابل تحسين و ستايشي كه در روي زمين به‌وجود آمده و روي داده است، فقط حاصل كوشش معدودي از ملّت‌هاست كه مبدأ آن‌ها شايد تنها از نژاد «نورديك Nordic» بوده است.5

نخستين پايه‌گذاران مكتب نژادي ملّت، دو تن فرانسوي به‌نام‌هاي گوبينو (Gobineau) و واشر دولاپوژ (Vacher de la Pouge) بودند. اين نظريه سپس توسط هوستون استوارت چمبرلن كه خود انگليسي بوده و بعدها تابعيت آلمان را پيدا مي‌كند، در كشور آلمان تبليغ و ترويج مي‌گردد.

برطبق نظريه‌ي اين دانشمندان، سلسله‌مراتب نژاد بشري به‌شكل هرمي است كه در بالاي اين هرم نژاد آريايي خالص قرار دارد و در پايين آن نژادهاي ديگري از قبيل نژاد زرد و دورگه و غيره قرار گرفته‌ است.

نژاد آريايي ملّت آلمان را به‌وجود آورده است و هيتلر گسترش و تطهير اين نژاد را يكي از مباني و فلسفه‌ي حزب ناسيونال سوسياليسم «نازي» قرار داد و جنگ جهاني دوم كم و بيش علت نژادي و مبناي جنگ آريايي عليه نژادهاي ديگر داشته است.»6

ولي دانش‌هاي امروزي، چون زيست‌شناسي و… مسأله‌ي نژادي و نژاد خالص را مطرود دانسته و مسأله‌ي شناخت نژاد خالص، با اختلاط و آميزشي كه در كره‌ي زمين صورت گرفته است، مبناي علمي خود را از دست داده و نژاد خالص وجود نداشته و اگر وجود داشته باشد بسيار اندك است، بلكه توطئه‌گران بين‌المللي از نژاد سؤاستفاده‌هايي خاصه در كشورهاي در حال توسعه مي‌كنند كه به اهداف استعماري خود دست يابند و وحدت ملّي جامعه را به مخاطره اندازند.

ملّت و عوامل معنوي و فرهنگي

برخي از نويسندگان بر عامل تاريخي، فرهنگي و صفات معنوي در تشكيل يك ملّت تكيه‌يي فراوان كرده، عواملي چون زبان، جغرافيا و يا نژاد را در تشكيل يك ملّت كافي ندانسته‌اند. به‌نظر اين عده مقصود از ملّت فقط جامعه‌يي نيست كه افراد آن زبان، مذهب يا نژاد مشترك داشته باشند، چه بسا كه در يك ملّت، مردم به چند زبان مختلف تكلم مي‌كنند و از مذاهب متعددي پيروي مي‌نمايند و از نژادهاي متفاوت نيز هستند، بنابراين مليّت بيش‌تر محصول تاريخ و سنت‌ها و فرهنگ و معنويات به‌معناي وسيع كلمه است. منظور از فرهنگ، به‌نظر اين عده، مجموعه‌ي روش‌هاي فني، نهادها، رفتارها، نحوه‌هاي زندگي، عادات، تصورات جمعي، معتقدات و ارزش‌هاي خاصي‌ست كه جامعه معيني را مشخص مي‌كند.7

اگر به نقشه‌ي طبيعي و سياسي قاره‌ها مراجعه و آن‌ها را با دقت مقايسه كنيم، درمي‌يابيم كه كشورهاي مستقل، همه واحدهاي جغرافيايي نبوده، بلكه اكثر واحدهاي تاريخي‌اند و اگر در نتيجه‌ي جنگ‌ها بعضي از واحدهاي تاريخي موقتاً تجزيه و يا منقرض گرديده‌اند، هر جا كه مليّت تاريخي استحكام داشته پس از جنگ ديگري احيا شده‌اند.

به‌نظر طرفداران عامل تاريخي و فرهنگي، ملّت استقلال‌طلب آن جامعه‌يي است كه افراد آن اركان مليّت خود را كه عبارت از سنت‌ها و شعائر ملّي و مقدسات فرهنگي ملّي است، محكم نگاه دارند.8

مكتب تاريخي، فرهنگي و معنوي ملّت به مكتب فرانسوي معروف گشته است. هم‌چنان كه گفته شد اين نظريه اهميت نژاد، مذهب و زبان و داشتن حكومت مستقل و محدوده‌ي جغرافيايي خاص را در تشكيل و پيدايي احساس مليّت ناديده نمي‌گيرد، ولي معتقد است كه عوامل مزبور عناصر كافي براي به‌وجودآوردن ملّت نيستند و براي پيدايي احساسات ملّي و تشكيل ملّت بايد به عناصر تاريخي، اقتصادي و معنوي كه در واقع سازنده‌ي افراد و جامعه مي‌باشند توجه داشت.

از نوشته‌ي محمّدعلي فروغي، دانشمند بنام در مقاله‌يي تحت عنوان «ايران را چرا بايد دوست داشت؟»9 چنين استنباط مي‌گردد كه خصوصيات معنوي، آداب و رسوم و فرهنگ‌، عوامل مميزه و مشخصه‌ي هر قوم و ملتي از ملّت ديگر است. به‌نظر اين نويسنده همين صفات و خصوصيات است كه موجب بقا و دوام يك ملّت و كشور گشته و باعث انگيزه‌ي دوست‌داشتن چنين ملتي مي‌گردد. او درباره‌ي ايران مي‌نويسد: «… هر كس به احوال ايرانيان درست معرفت يابد، تصديق خواهد كرد كه اين قوم در وظيفه‌ي خود در عالم انسانيت كوتاهي نكرده، بلكه نسبت به بسياري از اقوام ديگر در راه وظيفه‌شناسي پيش‌قدم است و مداومتش در اين راه نيز از اكثر ملل بيش‌تر بوده است… هيچ‌گاه تندباد حوادث كه بر ايران و مردم آن هجوم آورده، چراغ معرفت را در اين مملكت و آتش ذوق و شور را در دل ايرانيان به‌كلي خاموش نكرده است.»

در جايي ديگر فروغي در مورد خصوصيات ايرانيان در توجه به رفاه و حفظ آداب و رسوم ساير ممالك تحت سلطه‌ي خود چنين مي‌گويد: «… قوم ايراني هر وقت شوكت و سيادت داشته، قدرت خود را براي استقرار امنيت و آسايش و رفاه مردم به‌كار برده، اقوام زيردست را با ملاطفت و رأفت اداره كرده، مزاحم آداب و رسوم و زبان و خصوصيت قوميت آن‌ها نشده، هرگز به هدم و تخريب آبادي‌ها و قتل‌عام نفوس نپرداخته و با آن‌كه از طرف دشمنان مكرر به بليات نَهْب و حَرْق و قتل و چپاول گرفتار گرديده، هنگام قدرت درصدد تلافي برنيامده است.»

فروغي از مقاله‌ي خود چنين نتيجه‌گيري مي‌كند:

«… ايراني از آن اقوام است كه استعداد اداي وظايف انسانيت را دارد… امروز هم… آثار استعداد ايراني ظاهر است و مي‌توان اميدوار بود كه باز با كاروان ترقي نوع بشر پيش‌قدم شود… پس ما ايرانيان حق داريم كه ميهن‌دوست باشيم، چنان‌كه از خارجيان نيز هر كس درست به احوال اين قوم برخورده، تصديق كرده است كه وجودش در عالم انسانيت مفيد بوده و هست، و نسبت به ملّت و مملكت ما اظهار مهر و ملاطفت كرده، و ما بايد قدر آن مهرباني را بشناسيم و منظور بداريم.»    ■

پي‌نوشت‌ها

1. Webster’s Third, Ne International Dictionary, Vol. II. P 1505.

2. Dictionary of Political Scince (Edited by Joseph. Dunner) Liitl Feild, Adams and Co. New Jeresy: p. 367, 1970.

3ـ براي مطالعه‌ي بيش‌تر رجوع شود به:

Snyder, I. The World in the Twientieth Century (New Jersey): Vav Nostrand, 1964) pp. 25-28.

4ـ براي مطالعه‌ي كتاب هيتلر رجوع شود به: نبرد من، تأليف آدلف هيتلر، ترجمه‌ي ع. ش.، تهران، انتشارات شهريار ـ فرد (بي‌تا).

5ـ اسنايدر، جهان در قرن بيستم، ترجمه‌ي محمّدابراهيم آيتي، تهران، شركت انتشار، 1342، ص 28.

6 ـ براي مطالعه بيش‌تر درباره‌ي نظريه‌هاي نژادي ر. ك. به اصول علم سياست، تأليف موريس دوورژه، ترجمه‌ي ابوالفضل آيتي، تهران، شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي، 1351، ص 26ـ37.

7ـ همان، ص 116.

8 ـ احمد، متين‌دفتري، سير روابط و حقوق بين‌الملل تا عصر حاضر، انتشارات مرواريد، 1344، ص 222.

9ـ مقاله‌ي محمّدعلي فروغي در روزنامه اطلاعات، تاريخ 22 مهر 1350، ص 60 (تجديد چاپ شده است).