کد خبر : 17595
» تاریخ انتشار : جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ - ۱:۱۹

شیطان به من ایمیل زده است

این یک نوشته طنز نیست ..یک نوشته فکاهی یا هزل و هجو هم نیست .یک نوشته جدی هم نیست … این حتی چند کلمه حرف حساب هم نیست ..نه شوخی است و نه جدی …این نوشته هم شوخی است و هم جدی است ..ابن ،ادعا نامه اسدالله خان هوشیار اصلی است …برعلیه چه کسی یا چه کسانی ؟اینهم معلوم نیست …ادعا نامه هست اما بر علیه کسی نیست …مگر میشود ..؟چرا نشود …؟در این دنیای عجیب همه چیز ممکن است …هر کاری شدنی است …حتی ممکن است این ادعا نامه بر علیه خود اسدالله خان هوشیار اصلی باشد …یعنی او بر علیه خودش ادعا نامه ای نوشته …؟ابنهم معلوم نیست …چون در ابن جهان شاید هیچ چیز معلوم نیست …شاید هم خیلی چیزها معلوم است …اصلا این حرفها برای چیست …؟شما ببخشید اینها هیچ چیز نیستند …حرف هم نیستند ….اینها هر چه هستند از عوارض تابستان و داغ شدن کله ما هستند …مگر تابستان عوارض دارد …؟نه ندارد …معلوم است که ندارد ….اما هر چه داشته یا نداشته باشد داغی هوا و گرمای طاقت فرسا را که دارد . این شبه ادعا نامه را که دارد …

این روزهای گرم و داغ تابستان بواقع که حال و حوصله ای برای کسی نمانده است ….اصلا حال همه یکجورهایی تغییر کرده است …حتی آدم خوشحال و همیشه شادی مانند اسدالله خان که در هر ماجرایی به دنبال یک چیز جالب و شاد میگردد هم این روزها سرحال نیست … این تابستان و داغی هوا با آدم چه کارها که نمیکند …قیافه همه شده مثل کسانیکه از خواب طولانی بعد از ظهر بیدار شده اند…بی حوصله …گیج و منگ ..با دهن دره های پشت سر هم …و دور چشمها تیره و پف کرده …و با گلویی خشک و دهان بد مزه که حتی هندوانه ای خنک و یا لیوانی شربت سرد هم چندان چاره کار نیست …بقول اسدالله خان آدمها در ابن هوای داغ تابستان یک تضاد درونی دارند از یکسو دچار رخوت و سستی و بیحالی میشوند و در عین حال آنچنان نیروی عجیب شگفت انگیزی در خود دارند که اگر کسی از گل نازکتر به آنان بگوید آنچنان این انرژی مهار ناشدنی را آزاد مبکنند که مبتوانند زمین و زمان را بهم بدوزند ….امروز که بخانه برگشتم دیدم اسدالله خان بدجوری ناراحت و پکر است ..پشت میز کامپیوتر نشسته است و کلی کتاب و کاغذ و تعداد زیادی سی دی فیلم های ایرانی و مجله های سینمایی و روزنامه هم اطرافش ریخته است …همزمان یک فیلم سینمایی ایرانی روی کامپیوتر و یک فیلم روی لپ تاپ و یک فیلم سینمایی ایرانی دیگر هم روی سبنمای خانگی گذاشته است که از تلویزیون دارد پخش میشود و یک فیلم ایرانی دیگر هم از تبلت من در حال پخش بود …و پنجمبن فیلم هم با فلاش از گوشی موبایل اسدالله خان پخش میشد مات و مبهوت همانطور ایستاده بودم و صداهای پنج فیلم سبنمایی ایرانی با هم در حال پخش بودند …چیزی که متوجه نمیشدم صداهای فیلم ها در هم پبچیده بود …صحنه عجیبی بود پنج فیلم سینمایی در حال پخش و اسدالله خان که خودش هم همراه فیلم ها چیزهایی را زیر لب میگفت که متوجه نمیشدم فقط از حالتش معلوم بود که ناراحت است و دارد غرو لند میکند …حالا به چه کسی و یا چه چیزی معترض است معلوم نیست ….منکه همان تضاد درونی تابستانه ام داشت بالا میزد و آن رخوت و سستی داشت جایش را به نیروی عجیب و مهار نشدنی هیولای عصبانی درونم میداد با تمام توان فریاد زدم :اسدالله خان این چه بساطیه راه انداختی …؟

هنوز گودزیلای درونم جمله اش تمام نشده بود و اسدالله خان هم چیزی نگفته بود که متوجه صدای زنگ درشدم که از میان آنهمه صدا بصورت ضعیفی شنیده میشد ..رفتم در را باز کردم دیدم مش برهان و شکرالله خان با یک کارتن پر از دی وی دی فیلم و یک دستگاه نمایش و یک ال ای دی کوچک ۲۱ ابنچ و بک لپ تاپ و کلی سیم و کابل و وسایل دیگر ایستاده اند و بدون اینکه منتظر تعارف من بشوند خودشان وارد شدند و مش برهان از همان دم در با صدایی بلند تر از صدای فیلم هایی که در خانه ما در حال پخش بودند گفت :بیا اسدالله خان …اینها همه فیلمهای ایرانی کلوپ آقا منوچهر است که تا حالا راجع به قصاص ساخته شده ..البته گفت چند تایی را هم کرایه داده که بعدا خودش برابت مباورد …منکه نمیدانستم موضوع چیست فقط کلمه قصاص را متوجه شدم با نگاهی به فیلم های ایرانی که در حال پخش بودند و حتی بعضی از آنها را قبلا دیده بودم تازه فهمیدم که همه ابن فیلم هایی که از تلویزیون و لپ تاپ و تبلت و کامپیوتر و گوشی در حال پخش هستند در مورد قصاص میباشند …شکرالله خان و مش برهان و اسدالله خان هم مشغول راه اندازی لپ تاپ و دستگاه دی وی دی و ال ای دی که تازه آورده بودند شدند ….شکرالله خان که مشغول باز کردن سیم ها و کابل ها بود با لهجه غلیظ کرمانی گفت :ببین اسدالله خان این لپ تاپ من از چشمامم بیشتر دوست دارم ….خاطرت عزیز بود که آوردم …گفتی پا حیثیت مملکت در مابینه آوردمش …ببین سیمش هم با مال شما فرق داره …قاطی پاطی نشن یهو ابنا ها…خودم وشت وصلش مبکنم خودمم میام میبرمش ..مش برهان که دی وی دی و تلویزیون کوچک را هم راه انداخته بود گفت :ببین بالام جان …والله ما دستگاه دیگه ای نتونستیم جور کنیم ….اینهم تلویزیون خودمه …شب برای سریال ساعت یازده میام میبرم ..و برخاستند که بروند …هر چه تعارف کردم که بنشینند و خستگی در کنند قبول نکردند و گفتند که کار دارند و رفتند….اسدالله خان هم دو فیلم ایرانی دیگر گذاشت که حالا جمعا هفت فیلم داشت پخش میشد …من همانطور منتظر بودم بلکه اسدالله خان توضیحی بدهد که بدانم در خانه ام چه خبر است به فیلم ها هم نگاه مبکردم …در یکی بچه ای در زندان از پدرش مجسمه خراطی شده ای میگرفت ….در فیلم دیگر زنی چادری در جایگاه متهم ایستاده بود و اشک میریخت ….در فیلم دیگر دو مامور در راهرویی طولانی دو طرف دختری را گرفته و میبردند و او هر چند قدم بکبار زانوانش تا میشد و میخواست بیفتد …در فیلم دیگر چند زن سیاه پوشیده در دادگاه سعی میکردند مادر داغدیده ای را آرام کنند …در یک فیلم دیگر دادستان کاردی را جلوی متهم گرفته بود و از او میخواست به آن نگاه کند …در فیلم دیگری که قسمتی از یک سریال پخش خانگی بود در زیر باران مردی را بطرف چوبه دار میبردند ….در فیلم دیگری جوان زندانی از وکیلش میخواست کاری کند بجای قصاص او قلبش را به خواهر مقتول که بیمار قلبی بود هدیه کند .در فیلم دیگری همسز قاتل روی پاهای همسر مقتول افتاده بود و زار میزد ….من که بعضی از این فیلم ها را قبلا دیده بودم حالا در ابن نمایش همزمان از چوبه دار و زندان و مقتول و قاتل و دادستان و قاضی و و مامور و راهروهای سرد و بیروح زندان و سرد خانه و رضابت گرفتن و بچه فرد زندانی و چهره های اشکبار و گریان زنان و مردان و چکش عدالت که روی میز میخورد ..با صدایی که انگار در مغز من کوبیده میشد دیگر داشتم سر گیجه میگرفتم …

مطالب پیشنهادی:  ناصر مختاری / ضمانت خرید دوزخ

صداها در هم پیچیده شده بود …موسیقی های دلهره آور .و وهم انگیز …با آواهای زنان و مردان که گویی از دور دستها شنیده میشدند ..یک هارمونی و همنوازی برای اندوه و غم جانکاه اساطیری ..انگار سیاوش به دل آتش زده است ..سازها که موسیقی نمی نوازند …سازها گریه میکنند …مویه و ضجه و مرثیه های نامفهوم به آسمان بلند است ..سازهای کوبه ای با صدای ریز پشت هم و سازهای آرشه ای پر از غم و بعد سازهای بادی که در هم تنیده شده بودند با صدای ریز سازهای زهی در گوش جان ما طوری مینواختند که نه اشک که باید خون از دیده بباریم ..و بر زمینه این موسیقی ها صداها در هم تنیده شده بود …ابن اثر انگشت …من او را نکشتم جامعه هم او را و هم مرا کشت …جناب قاضی …ببین پسرم دیگر تو مرد خانه ای ….تو را بخدا بگذر…نه من نمیخواهم بمیرم …حکم شما …من چطور میتوانم مرگ مغزی شوم…تا او را دار نزنم جگرم خنک نمیشود…بله …اشد مجازات …در خواست اولیای دم …اولیای دم …قصاص …قصاص …قصاص …واقعا دیگر نمبتوانستم بایستم …زانوان منهم مانند همان دختر زندانی تا شد …میخواستم بیفتم …اما به هر زحمتی بود خودم را روی کاناپه انداختم ….سرم به دوران افتاده بود …نفسم بالا نمیامد …گویی نه هفت فیلم روی مانبتور کامپیوتر و لپ تاپ و تبلت و تلویزیون در حال نمایش بود ….انگار تمام در و دیوار و سقف و فرش و مبل و اشیاء خانه داشتند صحنه اعدام و دادگاه و قصاص و زندان و کرسی اعدام و نمای پایی که کرسی را عقب میزد و نمایی از دم پایی های اعدامی و پاهایی را که در هوا تاب مبخوردند نشان میدادند…

مطالب پیشنهادی:  نقد و بررسی سریال «قورباغه» | مسیر رسیدن از ایده به داستان

از میان چشمهای نیمه بازم میدیدم اسدالله خان که متوجه حال و وضع من شده بود از جا پرید و تمام دستگاهها را خاموش کرد و با لیوانی آب قند از آشپزخانه برگشت و کنارم نشست و همانطور که لیوان را به دهانم نزدیک میگرد گفت :چطورت شد یک دفعه …؟نگاه کن رنگت پاک سفید شده …بخور …یک کم از ابن آب قند بخور که فشارت افتاده …و سعی میکرد که تمام آب قند را بخورم …یک بالش کوچک زیر سرم گذاشت …و گفت :بهتر شدی …؟هان …چی شد یکدفعه …؟ ترسیدی نکنه ؟ یا دلت سوخت …؟بابا تو که خودت ابنکاره ای …ابنها فیلمه …راست راستکی که نیست …الکیه ….منکه کمی بهتر شده بودم …گفتم :نمیدانم یک دفعه سرم گیج رفت …فکر کنم همان فشارم افتاد …ببینم اسدالله خان …ابن چه وضعیه راه انداختی …؟اینهمه فیلم در مورد اعدام و زندان و قصاص ابنجا چکار مبکنه ….ببینم اصلا چرا هفت هشت تا فیلم با هم گذاشتی …؟مگر اینجوری چیزی متوجه میشوی …؟اسدالله خان که دید من حالم بهتر شده است گفت :من دارم تحقیق میکنم …ابن که شما می بینید یک تحقیق کامل و جامع است که جایش در سینما ،ادبیات ،روانشناسی و جامعه شناسی کشور ما خالیه …گفتم :حالا چی شده که تو بفکر موضوع قصاص افتادی ..؟اسدالله خان اخمهایش را در هم کشید و گفت :من ..؟من بفکر قصاص افتادم …؟کجای کاری بنده خدا …من کارم به کار قصاص بوده ؟انگار شما توی ابن مملکت زندگی نمیکنی …؟..ابن فیلمسازان و سینماگران عزیز کشورمان هستند که تمام موضوعات را رها کردند و چسبیده اند به قصاص …آن عزیزان …آن سبنماگران عزیز …همان هم صنفی های خودت چسبیده اند به قصاص …البته به خیانت و قصاص …نه جان من …بیا ببین در همبن ده پانزده سال گذشته بغیر از موضوع قصاص و فساد اخلاق و مثلث عشقی و خیانت که معلومه به قتل و قصاص منجر میشود چه موضوعات دیگری در سینمای ما کارشده است …؟چند در صد فیلم های ما راجع به قصاص و یا خیانت بوده است …؟

مطالب پیشنهادی:  واکنش علی قوی تن به صحبت های فراستی!

گفتم اسدالله خان به اندازه کافی سینماگران ما را می کوبند …فیلمسازان ما بندگان خدا خودشان کلی ناراحتی و مشکلات و مسائل آزار دهنده دارند خواهش میکنم شما دیگر به سینما و فیلمسازان ما حمله نکنید ….اسدالله خان که انگار نه انگار همین چند لحظه قبل رفته بود آب قند آورده بود و ناز مرا کشیده بود با تحکم و تشر گفت :برو دااااش من کدام حمله …؟من کی حمله کردم …؟من خودم سینه سوخته هنر این مملکتم ..من به سینماگران حمله میکنم..؟ بیا ببین ….خودت این ایمیل را ببین ..میگه من به سینماگران حمله میکنم …گفتم :کدام ایمیل ..؟از چه حرف میزنی ..؟اسدالله خان بلند شد و لپ تاپ را آورد جلوی من گرفت و گفت :بفرما …خودت بخوان …البته انگلیسی نوشته …من دادم نوه شکرالله خان برایم ترجمه اش کرد …نامه رئیس گالوپ از سرزمین شیطان بزرگ است …همان حرفها که از قول من تو سایت نوشته شد ایشان جواب داده …گفتم :بله یادم هست راجع به عصبانبت و رتبه بندی گالوپ که ما را اول معرفی کرده بود….اسدالله خان گفت :آی بارک الله …این شیطان بزرگ …استکبار جهانی …ابر قدرت جهانخوار برداشته برای من نوشته :ول کن بابا اسدالله این حرفها رو….شما خودتون پشت سر هم فیلم و سریال راجع به دعوا و نزاع و بزن و بکش و قتل و دادگاه و زندان و رضایت گرفتن و اعدام و قصاص میسازید …موضوع غالب فیلمهاتون قصاصه …ببین حتی اسم فیلمسازانمون را هم برده …مثلا گفته فلان خانم سه تا فیلم ساخته …هر سه تا راجع به قصاصه …فلان آقا سه تا ساخته دو تایش راجع به قصاصه ….کلی اسمهای دیگرهم آورده …مردک استکبار جهانی برداشته گفته به اون منتقد همیشه منتقدتون جناب فراستی هم بگویید وقتش رسیده که واژگان سبنمای فارسی یا فیلم فارسی را هم تبدیل کنید به سبنمای قصاصی یا فیلم قصاصی ….نه …جان من ..تو اگر بودی خونت بجوش نمیامد که بشینی یک تحقیق کامل و جامعی راجع به این موضوع بکنی…؟د د د د ابن شیطان استکباری که رئیس جمهور فعلیشون گفت خود اوباما و هیلاری داعش را درست کردند ببین بمن چی گفته ..؟برداشته از آنور دنیا بمن نوشته لابد خیلی میزنید همدیگر را خیلی قصاص میکنید که فیلمسازان خودتان اینقدر دارند بر علیه قصاص فیلم میسازند ….خب یک کم هم دبگر را کمتر قصاص کنید …گفتم :اسدالله خان ببین عزیزم کار دشمن دشمنی کردن است …تو هم خوبه بخواهی نحقیق کنی ….اما راهش این نیست که هفت تا فیلم را با هم بگذاری ببینی …ابنجوری اصلا چیزی متوجه میشوی …؟ حالا هم تلویزبون را روشن کن میخواهم اخبار را گوش بدهم ….اسدالله خان در حالبکه تلویزیون را روشن مبکرد گفت : حالا اون گالوپیه که ابنجا نیست ….راستش ابنقدر تعداد این فیلمهایی که تو کشورمان بر علیه اعدام و قصاص ساخته شده که گفتم اگر هفت تا هفت تا نبینم و بخواهم یک دانه یک دانه ببینم ممکنه عمرم قد ندهد بلکه تعدادشان زیاد است ….اما دستشان درد نکند …خوب کاری کردند بر علیه قصاص فیلم ساختند ….اصلا اعدام باید ممنوع شود …قصاص هم شد کار …؟اخبار تلویزیون دقایقی بود که شروع شده بود …تصویر زیبای دخترک بیگناه و معصومی بنام آتنا اصلانی را نشان میداد …که مورد حمله و آزار یک حیوان انسان نما قرار گرفته و به قتل رسیده است ….مردم خشمگین شهر پارس آباد در جلوی خانه قاتل تجمع کرده بودند و از مقامات در خواست اشد مجازات و قصاص قاتل آنتای کوچک بیگناه را داشتند …ای وای خدای من …بغض در گلوی من و اسدالله خان میترکد …و پهنای صورت هر دوی ما را اشک پوشانده است ….آتنای بیگناه …آتنای بیگناه ….

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.