(دوتايی های چهار سويه ….. !)
از : محمدکریم جوهری
دوتايی های چهار سويه به جای =
(دوبيتی های چهار قافيه ای) ،
به زبان پارسی پيش رو !

من از جام دو چشمان تو مستم !
پريشان و شکسته زير دستم !
به سرمستی چو در راهت نشستم !
نمى دانم که پيش تو که هستم !
*
کبوتر وار !

شدم ديوانه چون نامت شنيدم !
به دنبال تو ويران دل دويدم !
تو را تا آسمانی تازه ديدم !
کبوتر وار سويت پر کشيدم !
*
اميد !

از آن روزی که دل دست تو دادم !
دلم را بردی و دادی به بادم !
شکستم سوختم از پا فتادم !
ولی اميد را از کف ندادم !
*
آهو !

دل بی چاره ام سر زد به کويت !
کبوتر بود و شد مست از سبويت !
چو ديدم آن لب و چشمان و رويت !
شدم آهوی دشت آرزويت !
*
دلبر !

دلم دارد سر ديدار دلبر !
همان دلبر که باشد ماه پيکر !
همان يار دل آرای سمن بر !
که با مهرش دلم را کرد پرپر !
*
پروانه !

بيا بستان دل و ديوانه ام کن !
همه آباديم ويرانه ام کن !
خراب باده و پيمانه ام کن !
به گرد روی خود پروانه ام کن !
*
مهمان !

به مهرت خانه ويرانم تو کردی !
پريش و زار و گريانم تو کردی !
پشيمان از دل و جانم تو کردی !
به درد و رنج مهمانم تو کردی !
*
مهر !

تو ماهی من شبی سرد و سياهم !
ببين درمانده ای تلخ و تباهم !
همين اشک است و آه دل پناهم !
که بی مهرت همه هستی نخواهم !
*
گرفتار !

چو آهویی به دشت چشم يارم !
گرفتار شکست روزگارم !
خوشم با اين همه دردی که دارم !
به دور از او سر ماندن ندارم !
*
دام !

من پاييزی از خود پشيمان !
شدم ديوانه ی کويت پريشان !
ندانستم که راهت نيست آسان !
به دام افتادم و دادم دل و جان !
*
راه دوستی !
تو دامی سخت بودی در ره من !
که آتش ها زدی بر جان و بر تن !
به راه دوستی ای يار رهزن !
تو بودی سخت تر از هر چه دشمن !
*
چو دريا !

به تير چشم تو افتادم از پا !
ندانستم که می سوزی دلم را !
تو روزی يار دل بودی دل آرا !
ولی ناگه خروشيدی چو دريا !
*
زندانی !

دلم زندانی زندانت آمد !
گرفتار لب خندانت آمد !
چو در بند تو و پيمانت آمد !
دل من آهن سندانت آمد !
*
ابر پر باران !

سوار اسب دل آمد نگارم !
به لبخندی شد او همراه و يارم !
به تندی آمد و رفت آن بهارم !
چرا چون ابر پر باران نبارم !
*
روی تو !

شبی در خواب خود روی تو ديدم !
دل آواره رهپوی تو ديدم !
جهانی زنده با بوی تو ديدم !
پريشان همچو شب موی تو ديدم !
*
اشک !

به راهت روز و شب بيدارم ای
دوست !
به دور از ديدنت بيمارم ای دوست !
همه اين است کار وبارم ای دوست :
که اشک از ديده ها می بارم ای دوست !
*
نيمه راه !

شدم تا بسته ی بند نگاهت !
به سربازی دهم جان در سپاهت !
ندانستم که می افتم به چاهت !
ببين درمانده ام در نيمه راهت !
*
باران !

ببار ای مهربان باران کويرم !
ز جان خود در اين ويرانه سيرم !
جوانی داده ام ديوانه پيرم !
ببار آرام جان تا من نميرم !
*
تو را !

به بيدام مکش چون بی نوايم !
پريشانی شکسته دست و پايم !
مده پندم که با پند آشنايم !
تو را می خواهم و از خود رهايم !
*
آه !

جهان ای دل نمی ارزد به کاهی !
همه درد است و رنج است و تباهی !
چو می دانی که مرگ است و ،
سياهی !
مکن تلخ اين جهانت را به آهی !
*
ماه و مهر !

دلم در بند يار مهربان است !
همان دلبر که خود آرام جان است !
همان که ماه و مهر آسمان است !
جهان با او همه چون بوستان است !
*
نياز !

خوشم با خنده های چاره سازت !
پريشانم به چشم دلنوازت !
دلم می لرزد از بيداد نازت !
کشم ناز تو چون دارم نيازت !
*
درياب !

دلم بی تو شبی تار است و بی تاب !
نمی آيد به چشم خسته ام خواب !
ميان اين همه دريا و گرداب !
مرا ای مهربان پاک درياب !
****
مستم !

چه زيبا بردی اين دل را ز دستم !
و دادی باده و کردی تو مستم !
به پای خوبيت ای جان نشستم !
دل خود را به مهر کس نبستم !
***
آتش فشان !

زدی آتش دلم آتش فشان شد !
سيه پيش دو چشمانم جهان شد !
دل پر آتشم بسته زبان شد !
بهاران اميد من خزان شد !