محمدکریم جوهری:

سرود راز بزرگ !
از : محمد کريم جوهری
سروده ی آزاد به جای =
(شعر سپيد) ،
به زبان پارسی پيش رو !
****
از پله ها فرود می آيم !
در دلم فريادهاست ،
ولی فريادم ،
به جايی نمی رسد !
خودم را در ميان ،
ديوارها می بينم !
ديوارهای سنگ ،
ديوارهای سرد ،
ديوارهای خاموش !
و من زندانيم ،
برای هميشه ،
زندانی نگاهم !
زندانی دلم !
زندانی داناييم !
و زندانی رهايی و ،
آسايش مردم ،
کوچه و بازارم !
چه کنم ؟
مرا ،
به رسيدن راهی نيست !
کسی مرا نمی بيند !
کسی با من نمی جوشد !
کسی سخن مرا ،
در نمی يابد !
من فريادم !
فرياد !
و کشتی کوچک ،
سرگردانی هستم ،
که در دريای نا آرام ،
سياهی و رنج ،
گرفتارم !
دلم ،
بازيچه ی ،
هر نگاهی نيست !
اشک ها می ريزم !
و دل به تو می بندم !
شايد تو دريابی ،
که درد من چيست ؟
با دردهايم می خندم !
پريشانم !
ولی می دانم ،
راز بزرگ سرافرازی ،
تنها سوختن نيست !
راز بزرگ ،
ايستادن در برابر ،
بادهاست !
راز بزرگ ،
شکفتن است و ،
آرزوی بهار !
و همواره ،
من با بودن تو ،
شکفته می شوم !
در برابر بادها ،
می ايستم ،
و آرزوی بهار دارم !
ای همه من ،
با من بمان !
بمان تا از خود ،
به در آييم !
و همه ی شب ها را ،
ديوارها و زندان ها را ،
از سر راه ها دور کنيم !
من و تو با هم کوهيم ،
من و تو درياييم !
و از راه ستاره ها و ،
دشت ها ،
به روستاهای سبز و ،
شهرهای روشن ،
می رسيم و ،
همه ی مرزها را ،
در هم می شکنيم !
من و تو تنها نيستيم !
من و تو دل هاييم !
من و تو اکنونيم ،
فرداييم !
بيا خود را دريابيم !
بيا دست های خود را ،
در دست هم نهيم ،
تا دوباره ،
کاکلی ها آواز بخوانند !
بنفشه ها ،
دوباره برويند !
آفتابگردان ها ،
سر بر آورند و ،
به آفتاب رو بکنند !
و دوباره دانه دانه ،
خوشه های درخشان ،
نان ،
سرود خوشبختی و ،
آزادی بخوانند ،
و ما همراه دروکارها ،
سرمست و شاد ،
به پايکوبی و ،
دست افشانی برآييم !
و هی بگرديم و ،
بگرديم و ،
بچرخيم و ،
بچرخيم ،
تا جهان را ،
به چرخش وادار کنيم !