رعنائی
این سایهٔ غم بردل ازهجرتو شد حاصل
من توبه شکن گشتم از تو نشوم غافل
نوری نبود بی تو شوری نشود بی تو
دریوزه ٔ درگاهت گر آن بشود نائل
چون سروسهی آمدرعناست چو بخرامد
هر گوشهٔ بستانی از عطر خوشش شامل
آشفته ٔ بازارت عطر است به دُکانت
این مشتری جان را آخر بنما قابل
من دل برهت دادم این جان بکفت خواهم
باآنکه زمین تا عرش بین من و تو حائل
لبخند تماشائی بر چهر ه که بنشانی
صد گوهر یکتا رادرجوف صدف کامل
ای شمع درخشانم ای خوبتر از جانم
چون اشک دوچشمانت جانم که بود نازل
هر دم که ترا دیدم با آنکه، که نومیدم
امید به دل افتد وقتی که توئی فاعل
من در سحری دیدم چشمان سیاهت را
عقل از برمن، بر شد کی عقل شود عاقل
شهزادهٔ رؤیاها با اسب کهر آیا
یک لحظه رسی جانم بر درگه این منزل
این دل به تو مینازد رؤیای تو میسازد
گر روی بگردانی من باز شوم سائل
در خوف و خفا ذاتم در آن نگهت ماتم
در این نفس آخر شوری بنما بر دل
تا عشق به لب ماند این قصه بسر ناید
گوئی که در این فحوا این نیز بود ذائل
محبوب دلا رامم ای روضه ٔ رضوانم
هر گونه سخن گوئی باز از نظرم فاضل
چون واله و مفتونم آشفته ٔ آن کویم
این(ثانی)بیدل را تو بیش نکن زایل

((۹۵/۲/۲۲))قزوین تنهائی….🍀💞🍀