به قلم: فريد جواهركلام

□ جلال‌ آل‌احمد، در مبحث غرب‌گرايي گفته بود: «نمي‌دانم چرا اين اسم‌هاي فرنگي (غربي) تا اين حد در گوشت و پوست جامعه‌ي ما نفوذ كرده كه ناخودآگاه آن‌ها را تحت ‌تأثير قرار مي‌دهد، مثلاً اگر كتابي، ماده‌يي، جنسي يا بنجلي را اسم فرنگي رويش بگذارند، خريدار بيش‌تري پيدا مي‌‌كند، يا اگر عمله‌يي از اروپاي شرقي به اين‌جا بيايد، احترامش بيش از يك دكتر خودماني است!»

بايد قبول كرد كه اين حقيقتي‌ست، خوشبختانه بعد از انقلاب تا حدودي اين تعصّب كاهش يافته، ولي در عرصه‌ي ادبيات و هنر متأسفانه هنوز هم وضع به همان منوال است. كُلُفت‌گويي و غلنبه‌سرايي فرنگي، هنوز هم كارساز است. مثلاً كتابي منتشر مي‌شود از هر نوع (تاريخي، علمي، ادبي و…)، اگر در مقدمه‌اش چند پژوهشگر خارجي (راست يا دروغ) را نام ببرند كه مثلاً در اين زمينه تحقيق كرده، اين كتاب را تأييد كرده يا حتا فقط آن را خوانده است، اين موضوع، كتاب را موجّه‌تر، معتبرتر و خلاصه جالب‌تر مي‌كند.

براي دوستان طنزپسندم مثالي مي‌زنم: كتابي را مي‌خواهند منتشر كنند، اول درباره‌اش يك مقاله‌ي تبليغاتي مفصل مي‌نويسند، بدين‌سان: اين كتاب را پروفسور باركينگ داگ  Barking Dogاز دانشگاه Nan به اتفاق پروفسور كريزي هورس Crazy Horse و نيز پروفسور حمال‌اوف و دكتر بقال‌اوف مدت پنج سال، مورد پژوهش قرار داده و در سايت‌هاي اينترنتي از جمله: سايت نات ات آل Not at all و نيز سايت نو ساچ اثينگ No such a thing درباره‌‌اش بحث‌هاي پُر دامنه‌يي به‌عمل آورده‌اند. پروفسور كريزي اظهار داشته: «من تاكنون چنين كتابي نخوانده‌ام»، آن يكي گفته: «اين كتاب در نوع خودش منحصر به فرد است»، امّا از همه مهم‌تر پروفسور بيگ رت Big Rat با شجاعت تمام در مقدمه‌ي اين كتاب نوشته است: «فقط آن كساني قدر اين كتاب را مي‌دانند كه واقعاً آن را دوست داشته باشند!»

بدين ترتيب اين كتاب مثلاً با نام فرضي عشق از ديد روانشناختي يا المعدوم في شرح موهوم از طبع خارج مي‌شود و به چاپ دهم و بيستم مي‌رسد. روشنفكرنماها آن را مي‌خوانند، گوشه‌ي طاقچه مي‌گذارند و به ديگران فخر مي‌فروشند كه «بله، من همان روز اول اين كتاب را خريدم!»

اين جريان دقيقاً شبيه همان موضوع‌ست كه هر هفته مشاهده مي‌كنيم؛ جواني با ظاهري پُر زرق و برق در جعبه‌ي مستطيلي رنگين ظاهر مي‌شود و مثلاً مي‌خواهد موضوعي را مورد نقد و بررسي قرار دهد، شروع سخنراني آن جناب، با اين واژگان خارجي‌ست: ژانر، پارامتر، اكشن، لوم‌پن، پست مدرن، فمينيسم، افه، اولترا، دادائيسم و… نيم‌ساعتي با تكان‌دادن دست و سر صحبت مي‌كند، آن وقت يكي ديگر پيدا مي‌شود و جواب وي را با همان واژگان مي‌دهد!

حالا’ افرادي كه تازه از شهرستان‌ها به تهران آمده‌اند و اين برنامه را مشاهده مي‌كنند، برق از سرشان مي‌پرد و با لهجه‌ي محلي به يك‌ديگر مي‌گويند: «بابا، اين‌جا عجب آدم‌هاي دانشمند و بزرگي دارد، ما بيخود به اين‌جا آمده‌ايم، بايد برگرديم ولايت!»

ظريفي كه در كنار من، شاهد يكي از اين برنامه‌هاي جعبه‌ي مستطيلي بود مي‌گفت: «قسم مي‌خورم كه اين جناب خودش، معني درست اين كلمات را نمي‌داند كه هيچ، اگر بگويند لاتين آن‌ها را روي كاغذ بنويس سوادش قد نمي‌دهد.»

دوستان! همكاران و خوانندگان! چرا بايد چنين باشد؟

جوان با استعدادي از اين ديار به خارج مي‌رود، در پيشرفته‌ترين كشورها به تحصيل مي‌پردازد، ساليان سال مطالعه مي‌كند، زحمت مي‌كشد، سال‌هاي جواني را پشت سر مي‌گذارد و در آن جامعه‌ي پيشرفته كه حساب و كتاب در كار است، به اخذ عالي‌ترين مدرك نايل مي‌آيد، دكتر، سپس پروفسور مي‌شود. در همان‌جا شروع به‌كار مي‌كند، چون مورد تأييد جامعه‌ي علمي‌ست، به زبان ديگر از آدم‌هاي معمولي آن جامعه فراتر مي‌رود. پس از او از ميان دانشمندان ايراني ديگر كه در بزرگ‌ترين سازمان‌هاي علمي جهان: ناسا و… سمت رياست و استادي دارند، دلش هواي ميهن مي‌كند و بنا به عللي به ايران بازمي‌گردد و به فعاليت‌هاي فرهنگي دست مي‌زند.

حالا توجه كنيد همين شخصيت و مقام، در برابر خارجياني كه در ايران هستند يا نيستند [همان كريزي هورس‌ها و بيگ رت‌ها] و به قول جمالزاده (كه زوركي مقام دكتري يا پروفسوري را به آن‌ها چسبانده‌ايم)، حنايش آن‌قدرها رنگي ندارد! چرا؟ چون اسم خودماني دارد و با لهجه‌ي استاندارد تهراني صحبت مي‌كند. البته، به‌جز تعداد معدودي دانشمند دردكشيده و رنج‌ديده مثل خود او، براي عامّه‌ي مردم سخت است كه براي اين پروفسور ايراني همان احترامي را قائل شوند كه جامعه‌ي غربي براي او قائلند. حالا آمديم سر مسأله‌ي مشدي گلين‌خانم.

من چند سال پيش در مجله‌ي بخارا و سپس در كتاب خاطرات علي جواهركلام، گفتني‌ها را درباره‌ي‌ اين بانوي مغفوره‌ي محترمه و كتاب قصه‌هاي مشدي‌ گلين‌خانم شرح دادم و حالا اول همان‌ها را اين‌جا نقل مي‌كنم و بعد توضيحات بيشتري خواهم داد.

الول ساتن Lawrence Peter Elwell Sutton (خاورشناس انگليسي) با خانواده‌ي ما سال‌هاي سال دوستي داشت، در خلال اين مدت ساتن با زرنگي و ابتكار خود، در خانواده‌ي ما يك مجموعه از قصه‌ها و افسانه‌هاي قديمي ايراني فراهم آورد.

جريان از اين قرار است كه در خانواده‌ي ما بانوي سالخورده‌ي بود كه نسبت دوري هم با پدر داشت. اين بانوي خوش‌صحبت به نام مشدي گلين‌خانم، جُنگي بود از ضرب‌المثل‌ها، اصطلاحات و داستان‌هاي قديمي فارسي كه بعضي از آن‌ها حتا براي پدرم هم تازگي داشت. سخن كوتاه، ساتن با اين پيرزن آشنا شد و به او پيشنهاد كرد داستان‌هاي قديمي خود را به زبان عاميانه نقل كند و او بنويسد.

اين كار يك اشكال داشت و آن اين‌كه ساتن، اصطلاحات عاميانه‌ي قديمي فارسي را درك نمي‌كرد، پدر اين كار را به من محوّل كرد و گفت: «تو وسط اين دو نفر بنشين، او مي‌گويد، اين يكي مي‌نويسد، هر جا از نظر املا، انشا، ساختار و معناي عبارت و ضرب‌المثل اشكالي پيش آمد، تو تشريح كن و سعي كن به انگليسي تشريح كني؛ ضمن اين كار زبانت هم تقويت مي‌شود، اگر گير افتادي من به كمكت خواهم آمد.»

حال، آن روزهاي اول، تشريح آن اصطلاحات عاميانه براي آن خارجي زبان‌نفهم چه مصيبت و حكايتي داشت، بماند! دلم مي‌خواهد يكي دو تا از آن ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات مشدي گلين‌خانم را كه در خلال افسانه‌ها، بيان مي‌داشت شما هم بشنويد:

سنگ زنِ كاشون، بوجار لنجون!

به عشق عمر برو تو چاه مار بگير!

پرسيد از پلو كه چرا روغنت كمه؟ آهي كشيد و گفت: در دبّه محكمه! و…

باري نوشتن اين كتاب و ديلماجي حقير بيش از يك سال به طول انجاميد و ساتن به اعتراف خودش، گنجينه‌يي از ادبيات و فولكلور قديمي ايران را تحصيل كرد، با خود به انگلستان برد و در سايه‌ي همين‌گونه كارها سال‌ها بعد در انگلستان به مقام استادي زبان فارسي رسيد.

بدين ترتيب كتاب تمام شده‌ي ساتن به انگلستان رفت، اين كتاب را به زبان انگليسي با عنوان Persian Tales (افسانه‌هاي ايراني)، ترجمه كرد و از اين راه موفقيّتي به‌دست آورد. وقتي به ايران بازگشت، چند جلد از آن ترجمه را براي ما به ارمغان آورد. پيشگفتار كتاب، تاريخچه‌ي نوشتن آن، آشنايي با خانواده‌ي ما را شرح داده و از تك‌تك ما و مخصوصا از من نام برده بود.

يكي دو سال پيش ترجمه‌ي فارسي اين كتاب را به نام قصه‌هاي مشدي گلين‌خانم ديدم، چند قصه را هم خواندم، ولي اين‌ها، آن قصه‌هايي كه من براي ساتن تشريح و ديكته كرده بودم نبود؛ مخدوش، آشفته، درهم و برهم، آبكي و بي‌مزه. حتا نام ساتن به زبان انگليسي در اول كتاب، نادرست بود و هم‌چنين شرح معرفي پدرم؛ كه اين نكات به ناشر تذكر داده شد.

شرح بالا نكاتي بود كه در مجله‌ي بخارا و كتاب خاطرات علي جواهركلام نوشته بودم، حالا توضيح بيش‌تر:

كتاب ياد شده از همان صفحه‌ي اول، يعني شناسنامه و شابك كتاب، غلط و ايراد دارد، بدين‌معني كه نام كوچك ساتن «پُل» Paul ذكر شده كه چنين نيست، نام كوچك او كه در سطور بالا اشاره شد، پيتر Peter بود، Lawrence Peter Elwell Sutton و اين نام پل يا پال مكرر در مكرر در پيشگفتار و مقدمه و يادداشت و توضيح و… كتاب آمده است.

در حيرتم با اين مقدمه‌هاي عريض و طويلي كه بر اين كتاب نوشته شده، چه‌گونه مؤلّف يا مؤلّفان محترم از نام اصلي او بي‌خبر بوده‌اند؟ اين نوشته‌ها را از كجا آورده‌اند؟ بگذريم از صحّت و اعتبار آنها، اين پژوهشگران حتا زحمت اين را به خود نداده‌اند كه نام اين خاورشناس انگليسي را از اين و آن بپرسند، يا به كتاب‌هايش [كه در كتابخا‌نه‌هاي معتبر تهران وجود دارد] مراجعه كنند، يا با يك تلفن از شعبه‌ي فرهنگي سفارت بريتانيا.

بعد از اين ماجراي نام مغلوط، مي‌رسيم به معرفي‌شدگان گلين‌خانم و ارتباط او با پدرم [شادروان علي جواهركلام]؛ نوشته شده: «آشنايي گلين‌خانم با ساتن از طريق علي جواهركلام، روزنامه‌نگار و ديپلمات ايراني آغاز شد كه داراي سوابق سياسي و فرهنگي بود و مدتي سفارت ايران در شوروي را به عهده داشت و…»

بايد به اطلاع برسانم كه علي جواهركلام پدر من هرگز و هرگز در تمام طول عمر خود نه سفير بود، نه كاردار بود و نه سابقه‌ي سياسي ديپلماسي، يعني از طريق وزارت خارجه را داشت. شادروان جواهركلام نويسنده‌ي نامداري بود [و هست] كه لااقل در سراسر ايران‌زمين از شهرت فراوان برخوردار است و همگان از زندگي او باخبرند، براي اطلاع بيش‌تر مي‌توانيد به كتاب چهره مطبوعات معاصر Press Agent كه احوال اكثر اهل قلم [از جمله‌ سردبير ماهنامه‌ي‌حافظ] در آن درج است يا كتاب نوشته‌ي خودم: خاطرات علي جواهركلام و يا مآخذ و منابع ديگر مراجعه كنيد. پدر من با شادروان رمضاني در نشر ابن‌سينا، سال‌هاي سال همكاري داشت.

به قول معروف «اين از اين!» نوشته شده: «…گلين‌خانم، به تنهايي در تهران زندگي مي‌كرد و اغلب به مراقبت از فرزندان خانواده‌هاي اعيان تهران اشتغال داشت.» حاشا كه چنين بوده و باشد، مشدي گلين‌خانم نيازي به چنين كارهايي نداشت. او تحت سرپرستي فرزندش، شادروان حسين خاكي كه در امور فني چاپ و نشر تخصّص داشت، براي خود خانه و زندگي داشت.

وي از خويشان پدرم بود و حتا در دوران خردسالي آقاي خاكي، وي با احترام فراوان در ميان خانواده‌ي گسترده‌ و پُرجمعيت جواهركلام مي‌زيست. شادروان حسين خاكي [كه يكي دو سال پيش به رحمت خدا رفت]  از دوستان نزديك من و برادرم دكتر شمس‌الدين جواهركلام بود و ما دو نفر از دوران جواني كه در كنار اين دوست مهربان بوديم، خاطرات خوشي داريم.

هم‌اكنون نيز رفت و آمد ما با بازماندگان خانواده‌ي مشدي گلين‌خانم ادامه دارد، نواده‌‌ي ايشان آقاي محمد خاكي، دوست محترم بنده و از رؤساي بانك، بانوان محترم هماخانم و حوري‌خانم از فرزندان آقاي حسين خاكي.

چنان‌كه در مجله‌ي بخارا نوشته بودم از زماني كه ساتن به منزل ما مي‌آمد و مشدي گلين‌خانم، قصه‌هاي خود را توسّط من براي او ديكته مي‌كرد، حدود شصت و چند سال مي‌گذرد! منزل ما در آن هنگام در ميدان بهارستان، كوچه‌ي نظاميه بود. ساتن هر روز جمعه به منزل ما مي‌آمد و پس از صرف ناهار مشغول كار مي‌شد، من در آن زمان شاگرد دبيرستاني بودم. يك ماه اول، كار من بسيار دشوار بود، ساتن از اصطلاحات عاميانه‌ي تهراني بي‌خبر بود و املاي صحيح و حتا معناي آن‌ها را نمي‌دانست. مثلاً مشدي گلين‌خانم مي‌گفت: «… كاسبه گفته: طي نكرده، ميخاي جنس‌ها رو ببري؟» ساتن درمي‌ماند كه طي نكرده [توافق بر سر قيمت] يعني چه؟ يا «يارو تو شيش و بش خيال بود كه آقا دزده همه اثاث رو ورچيد.» مي‌پرسيد: يارو يعني چه، يا «ورچيد»، چه معني دارد؟ و غيره.

بعضي روزها خود آقاي حسين خاكي هم به اتفاق مادر و همسر و فرزندانشان به منزل ما مي‌آمدند، يادم مي‌آيد هماخانم دوران كودكي را مي‌گذرانيد و محمدآقا دوران خردسالي را.

خدا رحمت كند مشدي گلين‌خانم را كه به راستي خطيبي بود، پدرم براي وي در راديو تهران برنامه‌يي ترتيب داد كه شب‌هاي جمعه براي كودكان قصه بگويد، نام‌برده از بسياري خطيبان و سخن‌رانان در اين كار موفّق‌تر بود.

اكنون كه اين تذكّرات داده شد، مي‌رسيم به داستان‌هاي كتاب.

اين داستان‌هاي به‌جز يكي دوتا، آن داستان‌هايي نيستند كه من از زبان مشدي گلين‌خانم براي ساتن ديكته كردم، شرح دادم و املاي فارسي آن را برايش نوشتم.

تا آن‌جا كه حافظه‌ام ياري مي‌كند، مثل اين‌كه سانسوري [آن هم بي‌جهت] در مورد آن‌ها رعايت شده، آن رواني و شيريني كلام مشدي گلين‌خانم را ندارند، بي‌گمان در آن‌ها دست برده‌اند يا به اصطلاح معروف، قسمت‌هايي از داستان‌ها گم و گور شده‌اند، زيرا پرش دارند.

گلين‌خانم عاميانه و به زبان مردم شرح مي‌داد، در حالي‌كه در خيلي از داستان‌ها مشاهده مي‌شود كه لحن عاميانه، يك‌مرتبه ادبي مي‌شود، مثل داستان علي بونه‌گير، مي‌گفت: «شام چه داري؟»

خير قربان، مي‌گفت: «شوم چي داري؟»

به قابله حالي كرد، گفت: «بگو آري دردته: مي‌خواي بزايي.»

خير قربان، ‌گفت: «بگو آره دردته، مي‌خواي بزاي.»

مي‌گفت: «قدرت خدا وقتي بخواد، بلي.»

نه استاد جانم، مي‌گفت: «قدرت خدا وقتي بخواد، آره (يا بله).» (نقل از صفحات 148 و 149 كتاب)

حالا پيش از آن‌كه به يكي از داستان‌هاي مغلوط و به اصطلاح قاطي‌پاطي بپردازم، عرض مي‌كنم با تذكراتي كه در مورد اشتباهات لُپي و مطالب نادرست دادم، سؤال مي‌كنم: اگر همه‌ي آن‌چه در اين مقدمه‌ها، پيشگفتارها و تشريحاتي كه داديد از اين دست باشد، پس ديگر بنده عرضي ندارم.

داستان علي بونه‌گير

داستان علي بونه‌گير (صفحه 147 كتاب) را بهتر و بيش‌تر از داستان‌هاي ديگر به‌ ياد دارم؛ به‌علّت آن‌كه پيش از مشدي گلين‌خانم، اين داستان را از ديگران شنيده بودم.

موضوع داستان از اين قرار است كه مردي بهانه‌گير و كژخو، عادت داشت زن بگيرد، بعد با چند بهانه‌ي پوچ و بي‌اساس او را طلاق دهد. بالاخره زني پيدا مي‌شود كه از پس او برمي‌آيد، فكر او را مي‌خواند و هر چه طلب مي‌كند از پيش برايش آماده مي‌نمايد. علي بهانه‌گير به اين زن مي‌گويد: «فردا مهمان داريم، عدّه‌ي زيادي زن و مرد مي‌آيند. بايد خوب پذيرايي كني.» زن زرنگ، فرداي آن روز انواع و اقسام غذاها را آماده مي‌كند و بر سر سفره مي‌گذارد، بعد هم محرمانه يك ظرف نجاست حاضر كرده و در گوشه‌يي مي‌گذارد. فردا وقتي مهمان‌ها مي‌آيند، علي با صداي بلندي فرياد مي‌زند: قورمه‌سبزي، زن آن را در برابر مي‌گذارد.

ـ آش رشته، فوراً تقديم مي‌شود.

ـ خورشت قيمه، حاضر مي‌شود.

خلاصه اشكنه، آبگوشت، چلوكباب، عدس‌پلو و… همه ارائه مي‌گردد، علي كه مي‌بينه ايرادي نمي‌تواند بگيرد، مي‌گويد: «زنيكه، بلكه من … مي‌خواستم!»

زن فوراً سرپوش را برداشته، ظرف نجاست را در برابر او مي‌گيرد! تا اينجاي داستان در كتاب آمده است، البته نه به رواني بيان مشدي گلين‌‌خانم، بلكه با نثري ناموزون، بدون هارموني، اندكي عاميانه، اندكي لفظ قلم، خلاصه آش شله‌قلمكار.

خوب به‌خاطر دارم كه مشدي گلين‌خانم ادامه‌ي آن را چنين گفت: «زنيكه يه مرتبه سوت مي‌كشه، از تو اتاق بغلي چار پنج تا دختر خوشگل و خوش‌لباس حاضر مي‌شن، اون وقت دسته‌جمعي با هم دست مي‌زنن و اين شعر رو مي‌خونن:

چُسو تو هونگ نكوفتي                         زير سبيلمو نروفتي

چُسو تو هونگ نكوفتي                         زير سبيلمو نروفتي

يعني دخترها خطاب به علي و از قول او مي‌گويند: «چرا … را در هاون نكوبيدي و با آن زير سبيل مرا تميز نكردي!» خلاصه يعني تو بيهوده بهانه مي‌گيري و … به سبيلت! [نمي‌دانيد تشريح معناي اين شعر براي ساتن چه مصيبتي داشت كه سرانجام از پدر كمك گرفتم!] باري، بعد از آن زن چيزي به خورد علي مي‌دهد كه او بيمار مي‌شود. آن وقت به علي مي‌گويد: «تو مي‌خواهي وضع حمل كني!» علي بيمار اراده‌يي از خود ندارد، زن زرنگ نوزاد تازه به دنيا آمده‌يي را در بغل علي مي‌گذارد، يعني تو اين نوزاد را زائيده‌يي!

علي پس از رفع كسالتش فراري مي‌شود. اين قسمت هم به‌صورت دست و پا شكسته در كتاب مي‌آيد، امّا نكته‌ي مهم آخر داستان است. در كتاب آمده كه پس از پانزده سال علي برمي‌گردد، امّا مشاهده مي‌كند كه جوانان هنوز حرف او را مي‌زنند، پس بازمي‌گردد و نزد خود مي‌گويد: «من بايد بروم چون تقاص آن زن‌هاي قبلي بيچاره را پس دادم.»

امّا مشدي گلين‌خانم چنين نگفت، بلكه داستانش را بدين‌گونه پايان داد: «بعد از پونزده سال علي به شهرش برگشت، دلش برا خونه زندگيش، تنگ شده بود. نزديك خونه‌ش كه رسيد ديد چن تا جوون نشسته‌ان با هم صحبت مي‌كنن، يكي از اونا به رفيقاش مي‌گفت: من همون سالي به دنيا اومدم كه علي بونه‌گير صاحب اين خونه فرار كرد. بيچاره خبر نداشت، منو كه تازه دنيا اومده بودم، گذاشتن تو بغلش، گفتن تو اينو زاييدي! علي هم از خجالتش فرار كرد، امّا زنش بعداً از  اين كار پشيمون شد، حالا هنوز منتظره كه علي برگرده. علي كه اينو شنيد، از خوشحالي پر درآورد. يورش آورد به خونه، ديد زنيكه وفادار مونده، تنها تو اتاق نشسته گريه مي‌كنه. علي خودشو معرفي كرد، زنه از اونم خوشحال‌تر شد و معذرت‌‌خواهي كرد، علي هم گفت: جونم! تقصير من بود كه از اون زناي بيچاره ايراد مي‌گرفتم، بعد هم‌ديگر را بغل‌كردن و به سلامتي شما، زندگي خوشي را از نو شروع‌كردن.»

آري، قصه‌ي علي بونه‌گير به اين صورت پايان مي‌پذيرد و مخصوصاً مثل ساير داستان‌ها، مشدي گلين‌خانم يك ضرب‌المثل هم ذكر كرد: نزن در كسي رو، كه مي‌زنن درت رو!

به‌طور كلي داستان‌هاي مشدي گلين‌خانم مملو بود از شعر و ضرب‌المثل كه اثري در اين كتاب از آن‌ها مشاهده نشد [به‌جز يكي دو استثنا].

ضرب‌المثل‌هايي كه گلين‌خانم نقل مي‌كرد، به قدري زياد و به قدري جالب بودند كه ارزش كتاب‌شدن را داشتند، آن هم به‌صورت مستقل و جداگانه. در هر داستاني يك دو ضرب‌المثل مي‌آورد كه بسياري از آن‌ها، هنوز در خاطرم باقي مانده است، به‌جز آن يكي دو ضرب‌المثلي كه از قول وي در سطور بالا ذكر شد، شمّه‌اي ديگر از آن‌ها را به قرار زير بخوانيد.

ـ دشت پُر خياره، مردي مي‌خوام بياره!

يعني تئوري تا عمل خيلي فرق دارد، اصل عمل است نه تئوري.

ـ مادر آخور رو مي‌بينه، پدر آخر رو.

مادر بچه را لوس مي‌كنه و در برابر او خوراكي مي‌گذارد، پدر آخر كار را مي‌نگرد كه بچه در بزرگي متكّي به نفس بار نمي‌آيد.

ـ يكي به يكي گفت: پدرت از گشنگي مُرد. طرف جواب داد: داشت و نخورد؟!

ـ يكي داشت از گشنگي مي‌مُرد، در عين حال پياز مي‌خورد! ازش پرسيدن چرا پياز مي‌خوري؟ گفت: مي‌خورم تا اشتهام واشه!

ـ تو اون شولوغي يكي مرد و يكي مردار شد، يكي به غضب خدا گرفتار شد!

ـ نونت نبود، آبت نبود، زن گرفتنت ديگه چي بود.

ـ دختره خيلي خوش پر و پاس، لب خزينه‌ هم مي‌شينه!

(در زمان‌هاي قديم، حمام‌هاي عمومي خزينه داشت، آب سرد و آب گرم. در حمام زنانه اگر كسي لب خزينه مي‌نشست، تمام بدنش آشكار مي‌شد، اين ضرب‌المثل را در مورد كسي مي‌گفتند كه از اجراي كارهاي معمولي عاجز بود، آن‌وقت مي‌خواست دست به كارهاي بزرگ و قهرماني بزنه.)

ـ هادي هادي، اسم خود به ما نهادي.

ـ صنار بگير سگ اخته كن، يه گباسي (يك عباسي) بده، برو حموم!

يعني اين كار صرف ندارد و به زحمتش نمي‌ارزد.

ـ به راه نزديكت، به زبون خوشت يا به پول زيادت؟

گلين‌خانم شأن نزول اين ضرب‌المثل را چنين گفت: «يكي به زني گفت: فلان‌فلان شده بيا، اين يك ريال رو از من بگير، بعد با من بيا سر كوه قاف، آن‌جا خواهش مرا برآورده كن! زن در جوابش گفت: مرتيكه‌ي پوف‌يوز! به زبون خوشت، به راه نزديكت يا به پول زيادت، به اين پيشنهاد راضي بشم!

اين ضرب‌المثل آخري را هم براي حسن ختام مقاله‌ي مشدي گلين‌خانم بود، روانش شاد باد.    ■

زني كه شوهرشو پي نخود سياه فرستاد

به گزارش: مشدي گلين‌خانم

□ يك مرد تاجري بود، يك زني داشت. زن را خيلي دوست داشت. زنه، يك رفيقي داشت كه خيلي دوستش داشت.

روزي رفيق زن به او گفت: «اگر راست مي‌گي و منو خيلي دوست داري، يك كاري بكن تا هميشه پيش هم باشيم.» زن گفت: «مي‌گي چه كار كنم؟» گفت: «خودتو بزن به مريضي. به حكيم هم بسپار كه به شوهرت بگه دواي دردت نخود سياه است. بفرستش پي نخود سياه.»

زن خودش را به مريضي زد. شوهر رفت حكيم آورد بالاي سرش. حكيم كه از قبل پخته شده بود، گفت: «مريضي سختي دارد، بايد براش نخود سياه پيدا كني. تو بلاد هند گير مي‌آد.»

تاجر خرجي زن را گذاشت؛ كسي را هم پيدا كرد تا از زن محافظت و مواظبت كند. بعد بار سفر را بست و به سمت بلاد هند راه افتاد. زن تاجر هم رفت رفيقش را به اسم اين‌كه پسرعموش است، به خانه آورد.

تاجر بيچاره، شهر به شهر و منزل به منزل دنبال نخود سياه مي‌گشت كه به يكي از رفقايش برخورد. مرد او را به خانه‌اش برد و پرسيد: «تو اين‌جا چه كار مي‌كني؟» مرد ماجراي بيماري زن و تجويز حكيم را تعريف كرد. مرد خنديد و گفت: «برادر! دلم به حال تو مي‌سوزد. آن نازن تو را سرگردان بيابان كرده و خودش هم داره آن‌جا كيف مي‌كند.» تاجر گفت: «يعني چه؟» مرد گفت: «يعني زنت رفيق دارد.» تاجر گفت: «چنين چيزي محاله.» مرد گفت: «صبر كن، كار من اين‌جا تمام شود با هم برمي‌گرديم و به تو ثابت مي‌كنم.» سر صد من زعفران شرط‌بندي كردند.

وقتي برگشتند، رفيق مرد تاجر به او گفت: «نخود سياه را كه بردي، حتماً يك چيزي سر هم مي‌كنند و باز به جاي ديگر مي‌فرستندت. اگر اين‌طور شد به من خبر بده.»

مرد تاجر نخود سياه را به خانه برد. زن كه از قبل خبردار شده بود شوهرش مي‌آيد، باز خود را به مريضي زد. حكيم را خبر كردند، گفت: «نخود سياه را دير آوردي. مريضي زن بدتر شده، حالا بايد بروي و الوند خيار پيدا كني. هيچ‌جا هم جز بلاد مغرب‌زمين پيدا نمي‌شود.»

تاجر آمد پيش رفيقش و ماجرا را تعريف كرد. مرد به او ياد داد كه به خانه برگشته و وانمود كند كه مي‌خواهد به سفر برود، بعد به خانه او بيايد. تاجر رفت و چنين كرد.

روز سوم، زن رفيقش را خبر كرد و مشغول عيش و نوش شدند. از اين طرف، رفيق مرد تاجر كيسه‌ي بزرگي درست كرد و تاجر را توي كيسه كرد و دورش را با پشم پر كرد. كوله‌بار را بر دوش گرفت و شبانه رفت دم منزل تاجر در زد. زن گفت: «كيه؟» مرد جواب داد: «در راه مانده‌ام، اگر اجازه بدهي، يك امشب را اين‌جا بمانم.» زن او را راه داد. مرد در گوشه‌يي نشست.

زن و رفيقش مشغول مشروب‌خوردن و عيش و عشرت بودند. مرد ساز مي‌زد و زن مي‌رقصيد. پيش خودشان گفتند: «بهتره بگيم اين يارو غريبه هم بياد، برقصه.» مرد را صدا زدند. مرد با كوله‌بارش وارد اتاق شد. و او هم شروع كرد به رقصيدن. زن مي‌گفت: «شوورم رفته به الوند خيار / بارالها خبر مرگشو بيار.» مرد غريبه هم كوله‌بارش را بالا و پايين مي‌انداخت و مي‌خواند: «كوله‌بار گوش كن از مكر زنون / حالا حاضر كن صدمن زعفرون.»

صبح مرد غريبه كوله‌بارش را برداشت و رفت. به خانه كه رسيد كوله‌بار را زمين گذاشت؛ مرد تاجر از آن بيرون آمد. رفيقش گفت: «حالا صدمن زعفران حاضر كن.»

نيمه‌شب، تاجر و رفيقش رفتند در خانه و در زدند. كسي كه تاجر براي محافظت از زنش آن‌جا گذاشته بود، آمد  و در را باز كرد. تاجر وارد شد و ديد زن، پاي بساط مشروب نشسته، رفيقش هم هست، گفت: «اين كيه؟» زن گفت: «پسرعموم است. شنيده من مريض‌ام، آمده مرا ببيند.» مرد گفت: «حالا به تو ثابت مي‌كنم كه اين پسرعمو هر شب اين‌جا بوده.» چاقو را برداشت، گذاشت روي سينه‌ي مستخدم و گفت: «خوب، حالا راستش را بگو. من خودم تو رقص اين‌ها بودم.» مستخدم گفت: «اگر راست مي‌گي يه نشاني از رقصشان بده.» مرد گفت: «شوهرم رفته به الوند خيار / بارالها خبر مرگشو بيار.» من هم مي‌گفتم: «كوله‌بار گوش كن از مكر زنون / حالا حاضر كن صدمن زعفرون.» مستخدم گفت: «در اين شش ماه هميشه همين بساط اين‌جا بوده.» مرد تاجر رو كرد به رفيقش و گفت: «حالا تكليف من چيه؟» مرد گفت: «دست اين زن را بگذار تو دست اين مرد، از خانه بيرونشان كن. زن خواستي من برات مي‌گيرم.»    ■

مأخذ

قصه‌هاي مشدي گلين خانم، گردآورنده: ل. پ. الول ساتن، ويرايش: اوليرش مارتسولف، آذر اميرحسيني شهامر، سيداحمد وكيليان، نشر مركز. چاپ اول. 1374، ص 315