از زبان کرمانشاه؛  محمدکريم جوهری

از زبان کرمانشاه؛ محمدکريم جوهری

نويسنده و سراينده : محمدکريم جوهری
(نوشته و سروده ای به زبان پارسی
پيش رو).
*
چرا کسی به ياد روزهايی که رفتند ،
نيست ؟
چرا کسی در اين ديار مهربانی ،
به ياد کسی نيست ،
که زمانی ، سراينده ای بی مانند
و هنرمندی ارزشمند ، بوده است ؟
آن همه دانشمند و نويسنده
و سراينده و هنرمند کوشنده ،
کو ؟
چرا کسی به ياد کسی نيست ؟
آن همه استاد و دريادل و آزادمرد
و آزاد زن کجا رفتند که ، کرمانشاه
را سرافراز و سر زنده و نام آور جهان
کردند ؟
آن دست ها و چشم ها و زبان ها
و دل ها کو ؟ که روزها و شب ها ،
کوشيدند و به کار افتادند تا
کرمانشاه ، کرمانشاه ، شود و جهان
ببالد ، به نام اين شهر پهلوان پرور
و بزرگ ، و اين شهر زيبا و بی مانند !
اين جا ديار ادب است و هنر !
اين جا ، کرمانشاه است و بهشت
مهمان نوازی و دل بستن !
از بيستون اين ديار ، فرياد آزادی
و مهر و اميد برمی آيد ، و ، همه
را به شادی و لبخند نويد مي دهد!
چرا ارزش اين همه را نمی دانند ؟
اين جا ، اين شهر ، اين کرمانشاه
زيبا و دلنشين ، چه کم ، از تهران و
مازندران و سپاهان و شيراز و اهواز
و تبريز ، دارد ؟ به راستی هر چه که
آن ها ندارند ، اين جا دارد !
ولی چرا ؟ چرا ؟ هميشه اين جا ،
در جايگاه خويش نيست ؟
اين شهر با ارزش و بی همتا ، با
مردمی پر کار و بزرگ ، چرا ؟ چون
همه ی شهرهای ايران نيست ؟
اين جا هشت سال جنگ ، و سال ها
سال ، درد و رنج و ، تلخی و سختی
را پشت سر نهاده است !
چرا ؟ چرا ؟ به داد اين شهر
دل سوخته و درد کشيده ،
اين کرمانشاه از پيش رفت
بازمانده وتلخی چشيده ،
نمی رسند ؟
چرا در کرمانشاه ، در هر کار ، پيش
پای همه ، سنگ می کارند و چوب
لای چرخ های پيروزی و سرافرازی ،
کوچک و بزرگ می می نهند ؟
اين پرسش ها را من از همه
می پرسم !
اميدوارم همه ی ما بتوانيم به
اين پرسش ها پاسخی ، در خور
بدهيم !
*
منم شهر دل و شهر رهايی !
بهارستان سبز آشنايی !
ديار سرفراز جان فشانی !
نکو خاکی که هست آن آسمانی !
ديار پهلوانی مرز کوشش !
ز پا تا سر همه فرياد و جوشش !
ديار بزم و رزم و چاره سازی !
ديار همرهی و بی نيازی !
بهشت دانش اين (کرمانشه) پاک !
که از مهر است او آيينه ی خاک !
همين شهر دل افروز چو خورشيد !
که يار خوبی است و جای اميد !
همين (کرمانشه) اين شهر شکوفا !
که دارد در دل خود خشم دريا !
همين (کرمانشه) اين سرسخت بيدار !
ديار کرد و مهتاب شب تار !
همين (کرمانشه) اين مرد و زنش
کوه !
جهانی راز و ناز و ساز بشکوه !
منم (کرمانشهان) زنده و شاد !
که دارد از بهشت جاودان ياد !
پاييز 1397_ کرمانشاه