امروز

جمعه, ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶

  ساعت

۲۰:۳۵ بعد از ظهر

سایز متن   /

زندگی بازیهای خود را دارد …اینکه تو کجای زمین هستی چه داری ،چه نداری…. چگونه بازبگری هستی..؟ اصلا مهم نیست …او کار خود را مبکند …بازی خود را مبکند …اگر بموقع در زمین بازی بودی و ایستادی …چشم در چشم ..رخ به رخ …پا به پایش رفتی که بک حرفی …شاید بتوانی دوام بیاوری …و در انتهای آن بازی انتظار داشته باشی یک هم تیمی ،رفیقی خلاصه یک یار وقت اضافه ای اصلا یک کسی پیدا شود محض خدا …یا خودت ..بیاید تن خسته و داغونت را جمع کند و به کنار زمین ببرد..و چکه آبی به حلقوم تشنه و عطشناکت بچکاند …تا تو بتوانی خودت را جمع کنی …روی پایت بایستی که بازی بعدی در راه است. …و ابن همان انتخاب توست …انتخاب ایستادن بموقع در برابر زمانه و زندگی و بازیهاش ….اسدالله خان گاهی میاید در تراس خانه می نشیند و به روبرو خیره میشود …وقتی می بینم لحظات طولانی به جایی خیره شده مبدانم الان او به هیچ چیز نگاه نمبکند …مگر میشود ..آن چشمان باز به هبچ ننگرد…؟اما من میدانم بله میشود …حتی مرا که از آن پایین هر چه اشاره مبکنم و صدایش میرنم که بیاید پایین و پاکتهای میوه را از دستم بگیرد متوجه نشده است که حتی متوجه آمدن من بخانه هم نشده است ….بعد که از آن به هیچ جا نگاه کردن با نگاه نکردن به هیچ جایی فارغ میشود برمیگردد میاید و کنارم می نشیند…و بی مقدمه میگوید زندگی انسان هیچ چیزی نیست جز بهای انتخابهایش …یعنی ما درون بهای انتخابهایمان برای خود نظمی میسازیم که اسمش زندگیست …میدانم یک اتفاقی افتاده و اسدالله خان از چیزی ناراحت است ..وقتی به چهره نجیب و با صفای اسدالله خان نگاه مبکنم میدانم یک اندوه سنگین بد جوری در ته چشمان پر مهر میشی رنگش خانه کرده است …مبگویم :اسدالله خان از دوری ماه منیر خانم ناراحتی ؟میابد مرد ..ناراحت نباش …اسدالله خان آهی میکشد و میگوید نه بابا …برادرش ازدواج کرده رفته نمیدانم کرج یا قزوین..اصلا شاید کار ما با او درست نشود …با حیرت و تعجب میپرسم آخر چرا ..؟میگوید اگر به او اظهار عشق نکرده بودم شاید خیلی بهتر بود …ببینم آقا ناصر جان شما که سرت توی ابن کتابهاست تا حالا ندیدی یکنفر پیدا شود بیابد بگوید چرا آدمها اینجوری هستند ..؟ میگویم چه جوری هستند …؟اسدالله خان که محو گلهای قالی شده و انگار دارد تصویر ماه منیر بانو را در لابلای خط و رنگ گلهای قالی می بیند بدون ابنکه نگاهش را از آن نقطه محو و دور در لابلای آنهمه طرح و رنگ و خط برگیرد میگوید ..همبنجوری دیگر …همبنجوری که ناجورند…چرا آدمها مثل بچه آدم نیستند …مثل بچه آدم عاشق نمیشوند ..؟مثل بچه آدم متنفر نمیشوند …؟کارهایشان به همه چیز شباهت دارد الا بچه آدم …انگار نه انگار که ابن آدمها بچه آدمند …نه هر اتفاقی هست افتاده ….اسدالله خان بد جوری بقول خودش حالش ناجور است ….و اصلا مانند مواقع دیگر نیست که شوخی کنم و یا حرفی بزنم که او را سر حال بیاورم که بنشیند هر چه شده است را از سیر تا پیازش را بگوید ….میدانم ممکن است با اندک حرفی بیشتر بهم بریزد …میگویم :اگر ممکنه یک واضحتر حرف بزن تا متوجه بشوم …منظورت را از ابنکه آدمها مثل بچه آدم متنفر نمیشوند یا عاشق نمیشوند را نمی فهمم …اسدالله خان هنوز در خط و طرح گلهای قالیست …و چشم به همان نقطه ناکجایی که نمیدانم چیست و کجاست دوخته و اصلا و ابدا بمن نگاه نمبکند ….با کلمات شمرده و در حالیکه صدایش خشی و زنگی از غم دارد و گویی ابن صدا از حلقوم زخمی و گلوی بغض کرده اش بالا مباید با لحنی آرام و غمگبن میگوید چون تو هم ناصر جان بچه آدمی …چون آدم هستی کارهایت و حرفهایت و همین ندانستن ات هم مثل بچه آدم نیست ….آمدم بگویم دست شما درد نکند اسدالله خان …حالا دیگر ما آدم نیستیم که اسدالله خان با همان لحن آرام و غمناک گفت :بچه آدم اگر عاشق شود چون بچه آدم است میشود هابیل …میرود هر چه را که دارد در طبق اخلاص میگذارد و میاورد …ایثار مبکند …بهترین هایی را که دارد و حتی خودش هم به آنها نیاز دارد اما در طبقی گذاشته میاورد و تقدیم میکند ….آن گوسفند و آن خوشه های گندم بهترین دارایی های هابیل بودند….اما چون عاشق خدا بود آورد و هدیه کرد ….. و پای ناموسش و عشقش ایستاد تا پای جان …و آخر هم سر بداد و شد هابیل …این عشق بچه آدم است …و اما در تنفر و کینه و عداوت هم قابیل خوب عمل کرد ….مردانه تا ته خط رفت ..تا آخرین ژرفای عمیق و سیاه تنفر و بیزاری رفت …رفت و رفت تا ته ابن اقیانوس سیاه و دهشتناک تنفر و نفرت …از آنجایی که قابیل رفت دیگر هیچ غوصی ممکن نیست ….او تا بستر ابن دریای خون رفت …زد به دل سیاهی و رفت و تا ته ..ته ظلمت …الان قابیل آنجاست …اسیر زنجیرهای گران تنفر و سیاه دلی …وقتی که او رفت بسوی بستر برادر میدانست …خیلی خوب میدانست که بسوی برادر میرود …برای قتل او …بخاطر تنفر ..نفرت و حسادت …او برادرش را کشت چون به او حسادت داشت …چون از او متنفر بود …او ننگ قاتل شدن به پیشانی خودش چسباند چون از برادرش نفرت داشت …قاتل شد …تا ته خط نفرت و بیزاری از یک انسان دبگر رفت چون بچه آدم بود….مرد و مردانه در نفرت و خشم و بیزاری چون بچه آدم بود ….میدانی بعد هم جنازه برادر روی دستش ماند و اگر کلاغ را ندیده بود که زمین را حفر مبکند نمیدانست با جنازه چه کند چون کلاغ نبود …بچه آدم بود …بله آقا ناصر جان تو حرف مرا نمیفهمی …هیچکس حرف مرا نمی فهمد ….چون شما آدمها عقلتان مثل بچه آدم نیست …تنفرتان و عشقتان …دوست داشتن هایتان …معرفتتان ..مرامتان ..اصلا هیچ چیزتان رنگ بچه آدم را ندارد ….اسدالله خان هنوز هم بمن نگاه نمبکرد ..و در خط و رنگ و طرح گلهای قالی گم بود …او در ابن خطوط و رنگها چه میدید ..؟اصلا اسدالله خان در آن لحظات چه میدید که من نمبدیدم …حالا شاید کمی از حرفهایش را میفهمیدم …یا نمیفهمیدم …نمیدانم …اصلا مهم نبود …اما آنقدر از دست خودم …از دست ماه منیر خانم که الان در کرج یا هر جای دیگری عروسی برادرش را برگزار مبکرد و مهمانی پشت مهمانی میداد و می رفت بدجوری گرفته بود…از دست همه آدمها …که بقول اسدالله خان هیچکارشان …هیچکارمان رنگ بچه آدم را ندارد گرفته بود ….حتی از دست برادر جوان ماه منیر بانو و عروسش هم که ماهبانو و مهپاره اسدالله خان را به آنجا کشیده بودند …با ابنکه هبچ گناهی هم نداشتند و فقط ازدواج کرده بودند هم گرفته بود….حالا منهم گویی یک اسدالله خان در ذهن و چشمهایم نشسته بود حالم گرفته بود …..اشک تا پشت چشمانم آمده بود اما نمیریخت …فقط نمی از دریای اشکم در چشمانم نشسته بود …و گلویم از تشنگی میسوخت …به ابنهمه اشتراک و افتراق فکر مبکردم …ابنهمه آدم در هم …همه یک اندامواره مانندی داریم سر و دو دست و دو پا و مغز و قلب و همه هم روح داریم …واشک داریم و خنده ….فقط شکل صورتهایمان فرق ندارد …احساسات و افکارمان هم فرق دارد ….چشمهایمان مانند هم اما نگاهمان چقدر با هم متفاوت است ..راستی را چرا …؟چرا ما آدمها اینجوری هستیم …؟یا ابنجوری شده ایم …؟ما که بچه آدم بودیم بقول اسدالله خان چرا کارهایمان به بچه آدم نمیماند ..؟در عشق چون هابیل و در نفرت مثل قابیل …؟چرا هی کژ و مژ میزنبم ؟اصلا اول بار که گفت :کژ دار و مریز…؟اینها که ابن بنای کج را پی گذاشتند و رهی که به ترکستان را میرفت کشیدند را حتما همانها بودند که گفتند کژ دار و مریز….همانها خط بین عشق و نفرت را برداشتند …که عشق هایمان بوی نفرت گرفته است و نفرت و تنفرمان خاکستری شده است …هیچ خط و مرز روشنی وجود ندارد ….. تکلیف با سباهی و سپیدی روشن است …اما با خاکستری ..نه ….بله …ما آدمها خاکستری شده ایم که هبچ چیزمان به رنگ و کار بچه آدم نمیبرد …در ابن برهوت تفتیده بی آب و بی برگ و علف خاکستری هیچ نشانه حیاتی نیست ….بازار رنگارنگ روابط ما که رنگ شده قلب شده تصنع و بیروح شده …ای داد و بیداد که بدجوری ناجور خاکستری است …و آنچه اکنون برای من مهم است دل چینی و قد یک گنجشک اسدالله خان است که در بعد از پنجاه سالگی به ماهبانویش …مهپاره اش …و بقول خودش ماه پیشانی جلیل القدر و شوکت تبار یعنی ماه منیر خانم دختر سی و نه ساله ای از جایی بین کرج و قزوین باخته است …که یکبار دبدم نبمه شب نشسته است و با تبلت من برایش پبامی مبنوشت …ای جانم …هندز فری گذاشته بود و موسیقی گوش میداد و بخیال خودش زیر لب تکرار مبکرد اما آنقدر بلند بود که بشنوم میگفت :مگر جذبه بانو کم اکسیری در جان من …مرد فارسی میریزد ؟بانو که گیس دارد قد کمون …از کمون بلند ترک و از شبق خیلی خیلی مشکی ترک سایه حضرتشان بر سر رعیت نیرویی آورد که کو هها از سر راه بر دارم …و بارگاهی بسازم از برای آن ماهبانوی جان …آن جلیل القدر بانوی ماه پیشانی با فر و جاه که شیرین و عذرا و لیلا خدمتکار بارگاه بانو گردند …و ابن کلک اگر شعر تر انگیزد از باب خیال بانوست …که لبانش نقل نعناع و دهانش خامه شیرین و بوی عطر نفسهایش عود بهشتی و خط چال گونه اش همان گلخند آتش است بر جان مرد فارسی …اسدالله خان از مردمان فارس است که نام و خیال بانوی فتان و دلفریب قرار از امانش چنان بریده که تا چون فرهاد جان در راه عشق نگذارد آرام نخواهد داشت ….و بانو در سراپرده دل مرد فارسی بر اربکه حکمرانی خویش بر تمامیت وجود او حکم میراند و بسبار نکو حکم مبکند که ابن رسم رو گار است تیغ برکشد و بر آن آب از جگر دهد که کمر بخدمت داشته باشد تا موسم عاشق کشی …ای وای من که چرا حضرت اسرافیل در صور نمیدمد تا کار جهان پابان پذیرد ….بله اسدالله خان یکشبه هم عاشق شده بود …هم شاعر …هم فیلسوف و هم عیار …حالا هم آن ماه منیر بانو رفته است بر تاقچه بالای خانه پدر نشسته است به سور و جشن عروسی برادر و با خیالی تخت که اسدالله خان دل در گرویش دارد و اربکه حکمرانی بانو محکم است و لرزه ای نخواهد داشت ..فکر مبکنم اما ابن همه ماجرا نیست که از روزیکه اسدالله خان عشق و علاقه اش را بی پیرایه و ساده …صاف و صادقانه هویدا کرد …ماه منیر خانم پا پس کشید و به تاقچه بالای خانه پدری رفت …که اگر او چشم به غمزه نگشوده بود …و در این راه پله ساختمان ما کرشمه ها بر روی پله ها نمیریخت …و رخ به رخ اسدالله خان گرامر زبان از او نمیپرسید و گوشه لب نمی جوید که طفلک اسدالله خان ما سر به کار خویش داشت …و کاری به کار کرج یا قزوین نداشت …او ده پانزده سال قبل از تهران گریخت و نزد من آمد و در خانه خودم و خانه دلم ساکن شد ..و حالا ابن دبگر خیلی نامردی است …اسدالله خان ما را ماه منیر خانم دل برد که برد … و بعد با خیالی تخت او را دل از کف داده روی دست من گذاشت و رفت کرج …یا قزوبن در آن باغ های پر از درخت شاه توت و گلابی و سیب راحت تخت زده و نشسته است …بواقع آیا اسدالله خان درست نمیگوید که آدمها چرا عاشق شدنشان …معشوقه بودنشان مثل بچه آدم نیست ….؟ حالا من در این دل شب چه کنم با دل رفیقم ..؟مبگوبند همه چیز نوش خوبه …الا رفیق که کهنه اش بهتر است ….و اسدالله خان رفیق دیربنه من دلش گرفته است …او دیگر حتی نه به تبلت من توجهی دارد که برود با ماه منیر پیامک کند و نه به تلفن خانه که با هر صدای زنگش از جا مبپرید …گویی که ماه منیر بانویی در آنسوی سیم نیست که مانند آدل بگوید هلو …منم …حالا من با دل اسدالله خان که جز مهر و معرفت و غم همسایه و رفیق و مردم در آن نبود چه کنم ؟حالا او تسبیح سبز شاه مقصودش را دیگر دور انگشتش نمی پیچد …و دانه دانه نمیشمرد …فقط همه را در مشت مبکند و آرام به ریش پر و انبوهش مبمالد و فکر مبکند …و در همه ابن روزها جز دو پیاله کشک بادمجان نخورد …و گاهی با اصرار من یک لقمه به دهان مبگذاشت …و شب ها بیدار …با چشمان باز…تا صبح …اما امشب که بخانه آمدم حال او بقول خودش بدجوری ناجور بود ..از هر کدام از همسابه ها هم که پرسیدم گفتند اسدالله خان تمام روز را در تراس نشسته و حتی با آنان هم حرف نزده است …حالا من مانده ام با بک اسدالله خان در هم شکسته که گویا دل گر گرفته اش در ابن روزهایی که دارد کمر گرمای تابستان میشکند بیشتر و بیشتر الو گرفته و کوره ای از آتش شده است و مبدانم ماه منیر که دو روز به دو روز یاد او نمیکند اگر او را در خیابان ببیند هرگز نخواهد شناخت ..چون اسدالله خان که مثل ماها عاشق نمیشود …او آدمی از قرنهای قبل جامعه ماست …اسدالله خان شاید یک آدم هزار ساله است که همراه با یعقوب لیث شمشیر میزد …شاید ابن مرد یکی از یاران بابک بوده است که ابنقدر ایرونی عاشق میشود …شاید اسدالله خان بکی از عیارانی است که بو علی سینا را از چنگ سرباران محمود نجات مبداد و بخانه میبرد و شباهنگام فراریش مبداد…یا ابنکه اسدالله خان یکی از سرداران ایرانی بود که با آریو برزن راه برسرباران ابلیس مقدونی بست ..؟یا ابنکه اسدالله خان بکی از یاران کاوه بود که فریدون را مدد رساند …؟اسدالله خان هر که بوده …هر که هست بچه آدم بوده است …مثل بچه آدم عاشق میشود …و مثل بچه آدم دل میسپارد …به رنگ آدم …راستی رنگ آدم چگونه رنگی است …؟

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد