امروز

پنج شنبه, ۳۰ شهریور , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۱:۲۷ قبل از ظهر

سایز متن   /

بزرگی به دهی سفر کرد. زنی که مجذوب سخنان او شده بود از اوخواست تا مهمان وی باشد.
آن بزرگ پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به او رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه او نروید.»

آن بزرگ به کدخدا گفت: «یکی از دستانت را به من بده.»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان او گذاشت.
آنگاه گفت: «حالا کف بزن.»

کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: «هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.»

آن بزرگ لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد