امروز

دوشنبه, ۲۹ آبان , ۱۳۹۶

  ساعت

۰۰:۴۷ قبل از ظهر

سایز متن   /

دکتر بیگلو (همسایه لوئی): پس شانست رو امتحان کردی، برای اینکه شاد باشی، با اینکه می‌دونستی بعدا غمگین خواهی شد
– لوئی: آره
– پس الان مشکل دقیقا چیه؟
– زیادی ناراحتم. ببین من حس خوبی از دوست داشتنش داشتم، از این حس خوشم می‌اومد. اما الان که رفته، دلم براش تنگ شده و این اذیتم میکنه و فکر نمیکردم به این بدی باشه و این حسو دارم که برای چی شاد بودم وقتی میدونستم به این وضع میافتم. ارزشش رو نداشت …
– اوه پسر، بدبختی، حروم چه بیچاره ای شده
– چی؟
– ببین مطمئن نیستم اسمت چی بود، اما دقیقا خود یه احمقی، فکر میکنی وقت گذروندن با اون، بوسیدنش، اوقات خوبی با اون داشتن، در کل همین چیزا مهمه؟ همچین چیزی عشق به حساب میاد؟
– آره…
– به این (چیزی که هستی) الان میگن عشق، غمه نداشتنش، چون اون رفته میخوای که بمیری، تو خیلی خوشبختی، تو مثل یه شاعر شدی ترجیح میدادی به جای این، یه جور رویای دیگه‌ای داشتی؟ یه چیزِ دلخوش کنکی مثل شهر بازی؟ این چیزیه که میخوای؟ نمی‌بینی که این بخش خوب قضیه است؟ این چیزی بوده که تمام مدت دنبالش بودی و حالا بالاخره پیداش کردی و توی دستاته این کیک خوشمزه از عشق رو ،عشقی شیرین و غمگین و تو می خوای دور بندازیش، کاملا قضیه رو اشتباه گرفتی…
– من فکر میکردم قسمت بد قضیه اینه
– نه، قسمت بد قضیه وقتیه که فراموشش میکنی، وقتی دیگه اهمیت نمیدی، وقتی دیگه هیچ چیز برات اهمیت نداره، قسمت بد قضیه هم به وقت خودش میرسه پس از این دل‌شکستگیت لذت ببر تا وقتی که میتونی…

لوئی-لوئی سی کی

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد